او را آزاد فرمود و با او ازدواج كرد و مهريهاش را آزادى او قرار داد چون به منطقهء صهباء رسيدند پيامبر ( ص ) به ام سليم فرمودند : مواظب اين دوست خود ( صفيّه ) باش و زلف او را شانه بزن ! پيامبر ( ص ) مىخواست آنجا با صفيّه عروسى كند . امّ سليم به اين كار اقدام كرد .
انس گويد : همراه ما خيمه و چادر نبود ، ام سليم دو ردا و دو عبا گرفت و آنها را بر شاخههاى درختى كه آنجا بود بست و خيمه گونهاى درست كرد و در پناه آن صفيه را آراست و موهايش را شانه كرد و بر او عطر زد و پيامبر ( ص ) آنجا با او عروسى فرمود .
گويد : به هنگام حركت از خيبر ، شتر صفيّه را پيش آوردند ، در همان حال كه او را با جامهء خود پوشانده بودند ، پيامبر ( ص ) ران خويش را ركاب كرد تا صفيّه پاى بر آن نهد و سوار شود .
صفيّه از اين كار خوددارى كرد ، بلكه زانوى خود را به ران پيامبر ( ص ) تكيه داد و سوار شد .
چون به منطقهء ثبار رسيدند ، پيامبر ( ص ) خواستند با او عروسى كنند و او از اين كار خوددارى كرد ، به طورى كه پيامبر ( ص ) از اين مسئله اندكى ناراحت شدند و چون به منطقهء صهباء رسيدند ، و به سوى دومه متوجه شدند ، صفيه از دستور آن حضرت اطاعت كرد . پيامبر ( ص ) فرمود : چه چيز موجب شد كه چنين كنى ، چرا در ثبار مخالفت كردى ؟ - ثبار در شش ميلى خيبر ، و صهباء در دوازده ميلى آن است - صفيّه گفت : اى رسول خدا ، از نزديك بودن يهود بر شما ترسيدم و چون از آنجا دور تر شديم احساس ايمنى كردم . پيامبر ( ص ) بر نيكى خود نسبت به او افزودند ، چه دانستند كه راست مىگويد و آن شب مراسم عروسى آنها بود . پيامبر ( ص ) در آن روز وليمه دادند و غذا عبارت بود از خرما و سويق و نان آميخته با روغن . ظرفها عبارت از سفرههاى گسترده بود كه خود پيامبر ( ص ) نيز همراه مردم همانجا غذا خوردند .
گويند : در آن شب ابو ايوب انصارى نزديك خيمهء رسول خدا ( ص ) در حالى كه دستش به دستهء شمشيرش بود تا صبح بيدار ماند ، و چون سحرگاه رسول خدا ( ص ) از خيمه بيرون آمدند ابو ايوب تكبير گفت . پيامبر ( ص ) فرمودند : اى ابو ايوب تو را چه مىشود ؟ فرمود : اى رسول خدا شما پدر و برادران و عموها و همسر و عموم خويشاوندان اين بانو را كشتهايد و اكنون با او خلوت كرده بوديد ، ترسيدم كه شما را غافلگير كند . پيامبر ( ص ) خنديدند ، و به او سخنى نيك و خوش فرمودند .
چون پيامبر ( ص ) به مدينه فرود آمدند ، صفيّه در منزل حارثة بن نعمان سكونت كرد و حارثه به جاى ديگرى منتقل شد .
عايشه و حفصه با يك ديگر متحد بودند . عايشه بريره را پيش امّ سلمه فرستاد تا از طرف عايشه به او سلام برساند ، و چون امّ سلمه در سفر خيبر همراه پيامبر ( ص ) بود گفت : از او
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 540
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٤٠