تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
يهوديان از من اطاعت نمىكنند . و دو بار كشتار بزرگى بر ما يهوديان از سوى محمد خواهد بود ، يكى در مدينه ، و ديگرى در خيبر . حارث مىگويد : به سلّام گفتم : آيا محمد همهء زمين را به تصرف خود در مىآورد ؟ گفت : سوگند به توراتى كه بر موسى ( ع ) نازل شده است چنين خواهد بود ، و چقدر دوست دارم كه يهود گفتار مرا در اين مورد بدانند . گويند : چون رسول خدا ( ص ) خيبر را گشود و آرام گرفت ، زينب دختر حارث شروع به پرس و جو كرد كه محمد كدام قسمت گوسپند را بيشتر دوست دارد ؟ گفتند : شانه و سردست را . زينب بزى را كشت ، و سپس زهر كشندهء تب آورى را كه با مشورت يهود فراهم آورده بود به تمام گوشت و مخصوصا شانه و سردست آن زد و آن را مسموم كرد . چون غروب شد و رسول خدا ( ص ) به منزل خود آمد ، متوجه شد كه زينب كنار بارها نشسته است . از او پرسيد : كارى دارى ؟ او گفت : اى ابو القاسم ، هديه‌اى برايت آورده‌ام . اگر چيزى را به پيامبر ( ص ) هديه مىكردند از آن مىخوردند و اگر صدقه بود ، از آن نمىخوردند . پيامبر ( ص ) دستور فرمود تا هديهء او را گرفتند و در برابر آن حضرت نهادند . آنگاه فرمود : نزديك بياييد و شام بخوريد ! ياران آن حضرت كه حاضر بودند نشستند و شروع به خوردن كردند . پيامبر ( ص ) از گوشت بازو خوردند ، و بشر بن براء هم استخوانى را برداشت . پيامبر ( ص ) از آن احساس لرزشى كردند و بشر هم لرزيد . همين كه پيامبر ( ص ) و بشر لقمه‌هاى خود را خوردند ، پيامبر ( ص ) به ياران خود فرمود : از خوردن اين گوشت دست برداريد كه اين بازو به من خبر مىدهد كه مسموم است . بشر بن براء گفت : اى رسول خدا ، به خدا سوگند كه من هم از همين يك لقمه فهميدم ، و علت آنكه آن را از دهان بيرون نينداختم براى اين بود كه خوراك شما را ناگوار نسازم ، و چون شما لقمهء خود را خورديد جان خودم را عزيزتر از جان شما نديدم ، وانگهى اميدوار بودم كه اين يك لقمه كشنده نباشد . بشر بن براء هنوز از جاى خود برنخاسته بود كه رنگش مانند عباى سياه شد ، و يك سال بيمار بود و نمىتوانست حركت كند ، و بعد هم به همين علت مرد . و هم گفته‌اند بشر بن براء هماندم مرد . و پيامبر ( ص ) پس از آن سه سال ديگر زنده ماندند . رسول خدا ( ص ) زينب را فرا خواندند و پرسيدند : شانه و بازوى گوسپند را مسموم كرده بودى ؟ گفت : چه كسى به تو خبر داد ؟ فرمود : خود گوشت . گفت : آرى . پيامبر ( ص ) فرمود : چه چيزى تو را به اين كار واداشت ؟ گفت : پدر و عمو و همسرم را كشتى و بر قوم من رساندى آنچه رساندى ، گفتم اگر پيامبر باشد كه خود گوشت به او خبر مىدهد كه چه كرده‌ام ، و اگر پادشاه باشد از او خلاص مىشويم . در مورد سرنوشت زينب مطالب مختلفى نقل شده است . برخى از راويان گفته‌اند رسول