صفيّه دختر حيىّ مىگفت : اين گردنبند از آن دختر كنانه بود . و صفيّه همسر كنانة بن ابى الحقيق بوده است كه پيامبر ( ص ) پيش از اينكه به كتيبه بيايد او را اسير گرفته ، و همراه بلال به محل اقامت خود فرستادند . بلال او و دختر عمويش را از كشتارگاه عبور داد ، دختر عموى صفيّه فريادى شديد و دردآور كشيد . پيامبر ( ص ) از اين كار بلال سخت ناراحت شده به او فرمودند : مگر رحم از تو رفته است ؟ دخترك كم سن و سالى را بر كشتگان عبور مىدهى ! بلال گفت : گمان نمىكردم كه اين كار را خوش نداشته باشيد و دوست داشتم كه كشتارگاه خويشاوندان خود را ببيند . پيامبر ( ص ) به دختر عموى صفيه فرمود : بلال چون شيطان است .
دحيهء كلبى به صفيّه نگريست و از پيامبر ( ص ) خواست تا او را به او بدهند ، و گويند كه رسول خدا ( ص ) به دحيه وعده فرموده بودند كه دخترى از اسيران خيبر را به او خواهند داد . و پيامبر ( ص ) دختر عموى صفيّه را به دحيه بخشيدند .
ابن ابى سبره ، از قول ابى حرمله ، و او از قول خواهرش ام عبد الله ، و او از قول دختر ابو قين مزنى برايم نقل كرد كه گفته است : من از ميان همسران پيامبر ( ص ) با صفيّه انس داشتم ، و او براى من از اقوام خود و چيزهايى كه از ايشان شنيده بود ، مطالبى مىگفت كه از جملهء آن اين بود : وقتى پيامبر ( ص ) ما را از مدينه تبعيد فرمود ، به خيبر رفتيم و آنجا سكونت كرديم . كنانة بن ابى الحقيق مرا به همسرى گرفت و چند روز پيش از آمدن رسول خدا ( ص ) با من عروسى كرد ، و چند پروارى كشت و يهوديان را به وليمه فرا خواند و مرا به حصار خود در منطقهء سلالم برد . شبى در خواب ديدم كه گويى ماه از مدينه آمد و در دامن من افتاد . اين موضوع را براى همسرم كنانه گفتم و او چنان سيلى بر چشمم زد كه كبود شد . چون بر پيامبر ( ص ) وارد شدم و آن كبودى را ديدند ، از من سؤال كردند و من موضوع را براى آن حضرت گفتم . صفيّه مىگفت : يهوديان زن و فرزند خود را در حصار كتيبه قرار داده بودند ، و حصار نطاة را براى جنگ آماده كرده بودند . وقتى كه پيامبر ( ص ) به خيبر فرود آمد و حصارهاى منطقهء نطاة را گشود ، كنانه پيش من آمد و گفت : محمد از كار نطاة آسوده شد و در اينجا كسى نيست كه جنگ كند ، سران يهود هماندم كه محمد يهوديان نطاة را كشت ، كشته شدند و اعراب هم به ما دروغ گفتند . اين بود كه مرا به حصار نزار در ناحيهء شقّ آورد و گفت : اين استوارترين حصار ماست . او من و دختر عمويم و چند دختر كم سن و سال را آنجا گذاشت . اتفاقا رسول خدا ( ص ) پيش از آنكه قصد كتيبه فرمايد به سوى نزار آمد و پيش از آنكه به كتيبه برسد من اسير شدم ، و مرا به محل اقامت خود فرستاد . چون شب فرا رسيد و پيامبر برگشت مرا فرا خواند ، و من در حالى كه روبند داشتم و شرمگين بودم برابرش نشستم . آن حضرت فرمود :
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 514
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥١٤