تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
اگر بخواهى به دين خودت باشى من تو را مجبور به مسلمانى نمىكنم ، ولى اگر راه خدا و رسول او را بگزينى برايت بهتر است . و من خدا و رسول او و آيين خدا را برگزيدم . پيامبر ( ص ) مرا آزاد كردند و به همسرى برگزيدند و آزادى مرا مهريهء من قرار دادند ، و چون آهنگ حركت به مدينه فرمود يارانش گفتند : امروز خواهيم دانست كه آيا صفيّه همسر رسول خداست يا كنيز او ، اگر همسرش باشد در حجاب خواهد بود و پوشيده ، و گر نه كنيز است . و چون پيامبر حركت فرمود ، دستور داد تا هودجى حاضر كنند و مردم دانستند كه من همسر رسول خدايم . گويد : پيامبر ( ص ) شخصا شتر را نزديك آوردند و سپس ران خود را پيش آوردند كه پايم را بر آن نهم و سوار شوم ولى من اين كار را بزرگ دانستم و رانم را بر ران آن حضرت تكيه دادم و سوار شتر شدم . گويد : من از همسران پيامبر ( ص ) رفتار ناهنجار مىديدم ، آنها بر من فخر مىفروختند و به من مىگفتند اى دختر يهودى . در حالى كه پيامبر ( ص ) به من لطف و محبت مىفرمود و مرا گرامى مىداشت . روزى پيامبر ( ص ) بر من وارد شدند و من مىگريستم . فرمود : تو را چه مىشود ؟ گفتم : همسران شما بر من فخر مىفروشند و به من مىگويند دختر يهودى . من ديدم پيامبر ( ص ) خشمگين شد و فرمود : از اين پس اگر به تو فخر فروختند يا حرف خود را تكرار كردند ، تو به آنها بگو : پدر من هارون ( ع ) و عموى من موسى بن عمران ( ع ) است . گويند : ابو شييم مزنى كه مسلمان شده و اسلامى نيكو هم داشت ، نقل مىكرد : چون همراه عيينه در حيفاء جدا شديم و پيش اهل خود برگشتيم ، متوجه شديم كه آنها در كمال آرامش و سكون هستند و مسئلهء ناراحت كننده‌اى بر ايشان پيش نيامده است ، لذا همراه عيينه برگشتيم . همين كه نزديك خيبر رسيديم در جايى كه حطام ناميده مىشد آخر شب فرود آمديم ، و وحشت - زده بوديم . عيينه گفت : مژده بدهيد امشب در خواب ديدم كه كوه ذو الرّقيبه را به من دادند ، و چنين تعبير مىكنم كه محمد به اسارت ما در خواهد آمد . ابو شييم گويد : همين كه به خيبر رسيديم عيينه پيشاپيش رفت و فهميد كه پيامبر ( ص ) خيبر را گشوده و خداوند هر چه را كه در آن است به غنيمت او در آورده است . عيينه به پيامبر ( ص ) گفت : بايد از آنچه كه از همپيمانهاى ما به غنيمت گرفته‌اى چيزى هم به من بدهى ، زيرا من از جنگ با تو منصرف شدم و همپيمانهاى خود را خوار و زبون كردم و مردم را هم براى جنگ با تو جمع نكردم و با چهار هزار جنگجو از پيش تو رفتم . پيامبر ( ص ) فرمودند : دروغ مىگويى ، بلكه صداى سروشى كه شنيدى موجب گرديد تا تو را به سوى اهل خودت برگرداند . عيينه گفت : باشد ، ولى تو اكنون به من پاداشى بده . پيامبر ( ص ) فرمود : كوه ذو الرّقيبه از تو باشد . عيينه گفت : ذو الرّقيبه چيست ؟ پيامبر ( ص )