اين خرابه مىگردد - و به خرابهاى اشاره كرد - و گفت اگر چيزى باشد لابد اينجا در زير خاك پنهان كرده است .
هنگامى كه پيامبر ( ص ) بر نطاة پيروز شدند ، كنانة بن ابى الحقيق به هلاك و نابودى خود يقين كرد و مردم نطاة را هم ترس فرا گرفته بود . كنانه آن پوست شتر را كه محتوى زر و زيورهايشان بود ، شبانه در خرابهاى زير خاك پنهان كرد و كسى او را نديده بود . خرابهء مذكور در منطقهء كتيبه بود و همانجا بود كه ثعلبه هر سپيده دم كنانه را مىديد كه اطراف آن گردش مىكند .
پيامبر ( ص ) ، زبير بن عوّام را همراه تنى چند از مسلمانان با ثعلبه به آن خرابه فرستاد ، و آنجا را كندند و آن گنج را به دست آوردند . و هم گفته شده است كه خداوند متعال رسول خود را به آن گنج رهنمايى فرمود .
چون اين گنج پيدا شد ، پيامبر ( ص ) دستور فرمود زبير كنانه را شكنجه دهد تا هر چه كه پيش او است به دست آورد . زبير كنانه را شكنجه داد ، حتى سنگ آتشزنهاى را روى سينهء او گذاشت . سپس پيامبر ( ص ) به زبير دستور دادند تا كنانه را به محمد بن مسلمه بسپارد تا او را در مقابل خون برادرش محمود بن مسلمه بكشد ، و محمد بن مسلمه او را كشت . و هم دستور فرمود تا برادر ديگر را هم شكنجه دهند ، و سپس او را به وارثان بشر بن براء سپرد تا به عوض خون او بكشندش و او هم كشته شد . و گويند گردنش را زدند . پيامبر ( ص ) در قبال اين كار آنها اموالشان را حلال كرد و زن و فرزندانشان را به اسارت گرفت .
خالد بن ربيعة بن ابى هلال ، از هلال بن اسامه ، از قول كسى كه به محتويات آن پوست شتر نگاه كرده بود ، برايم نقل كرد : چون آن را آوردند ديديم مقدار زيادى دستبند ، خلخال ، بازوبند و گردنبند طلا و چند رشته زمرد و گوهر و انگشترى از سنگهاى يمنى طلا كارى شده در آن بود .
گردنبندى از مرواريد هم بود كه پيامبر ( ص ) آن را به يكى از خويشاوندان خود بخشيدند كه عايشه يا يكى از دختران آن حضرت بود . آن خانم گردنبند را برداشت و هنوز ساعتى نگذشته بود كه آن را فروخت و ميان مستمندان و بيوه زنان تقسيم كرد . ابو الشحم هم يك دانه از گوهرهاى آن گردنبند را خريده بود .
چون شب فرا رسيد ، پيامبر ( ص ) از شدت فكر در مورد اين گلوبند نتوانست بخوابد ، و سپيده دم به سراغ عايشه رفتند ، با اينكه آن شب نوبت عايشه نبود ، يا پيش دختر خود رفته و فرمودند : آن گردنبند را پس بده كه نه مرا و نه تو را بر آن حقى است . آن بانو به رسول خدا ( ص ) خبر داد كه چه كرده است و آن حضرت خدا را ثنا گفت و برگشت .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 513
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥١٣