بود كه اسماء بن حارثه به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : بنى اسلم مىگويند از گرسنگى و ناتوانى درمانده شدهايم ، لطفا براى ما دعا بفرماييد . رسول خدا ( ص ) براى ايشان دعا فرمود و گفت : به خدا سوگند چيزى ندارم كه از آنها پذيرايى كنم . سپس با صدايى بلند خطاب به همهء مردم فرمود : خداوندا بزرگترين حصار را كه از همه بيشتر خوراك و خواربار داشته باشد براى ايشان بگشاى . گويد : پرچم را به حباب بن منذر بن جموح دادند ، و او مردم را به حمله فرا خواند ، و بازنگشتيم تا اينكه خداوند متعال حصار صعب بن معاذ را براى ما گشود .
امّ مطاع اسلمى كه همراه بانوان ديگر در جنگ خيبر حضور داشت گويد : هنگامى كه بنى اسلم به پيامبر ( ص ) از سختى حال خود شكايت مىكردند من هم حضور داشتم . پيامبر ( ص ) مردم را فرا خواند و به جنگ تحريض فرمود و مردم حركت كردند ، و خود ديدم كه بنى اسلم نخستين گروه بودند كه به حصار صعب بن معاذ رسيدند ، و پانصد جنگجوى يهودى در آن حصار بود . هنوز آن روز به غروب نرسيده بود كه خداوند آن را گشود ، و براى فتح آن جنگ شديدى درگرفت . مردى از يهود به نام يوشع به ميدان آمد و هماورد طلبيد ، حباب بن منذر به جنگ او شتافت و ضربههايى به يك ديگر زدند و حباب او را كشت . مرد ديگرى كه نامش زيّال بود به ميدان آمد ، عمارة بن عقبهء غفارى به جنگ او رفت و پيشدستى كرد و ضربه شديدى بر فرق سر زيّال زد و گفت : بگير كه من جوان غفارى هستم . مردم گفتند : جهاد عماره باطل شد ، ( چون به خود باليده بود ) . چون اين گفتار مردم به اطلاع پيامبر ( ص ) رسيد ، فرمود : بر عماره نمىتوان خرده گرفت ، او مأجور ، و مورد ستايش است .
ابو اليسر گفته است كه : سه روز حصار صعب بن معاذ را محاصره كرديم و اين حصار دژ استوار و برافراشتهاى بود . در اين موقع گوسپندانى از يك مرد يهودى كه دور تر از حصار مشغول چرا بودند ، ظاهر شدند . رسول خدا ( ص ) فرمود : چه كسى مرد آن است كه از گوشت اين گوسپندان به ما بخوراند ؟ گفتم : من ، و شروع به دويدن كردم و همچون آهو مىدويدم ، همين كه پيامبر ( ص ) متوجه من شدند دعا كردند و گفتند : خداوندا ما را از او بهرهمند فرماى ! و من در حالى به گوسپندها رسيدم كه اول آنها وارد حصار شده بودند و از آخر آنها دو ميش را گرفتم و هر يك را زير يك بغل خود قرار دادم و به سرعت مىدويدم چنان كه گويى هيچ بارى نداشتم و آن دو ميش را به حضور رسول خدا ( ص ) آوردم . پيامبر ( ص ) دستور فرمودند آن دو را كشتند و گوشتش را تقسيم كردند ، و همهء افرادى كه در لشكر محاصره كننده حضور داشتند ، از آن گوشت خوردند . به ابو اليسر گفتند : عدهء آنها چقدر بود ؟ گفت : گروه زيادى بودند . گفتند : بقيهء مردم كجا بودند ؟ گفت : در رجيع كه اردوگاه اصلى پيامبر ( ص ) بود .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٠٣