محمد بن مسلمه بيرون آمد و فرياد برآورد : اى مرحب آيا با من مىجنگى ؟ گفت : آرى ، و به سوى او حمله آورد و همان رجز را مىخواند . محمد بن مسلمه هم بيرون آمد و اين رجز را مىخواند :
قد علمت خيبر انّى ماض * حلو اذا شئت و سم قاض
خيبر مىداند كه من مرد كار آمدم ، هر گاه بخواهم شيرينم و گاه سم كشنده و هم گفتهاند كه او در آن روز چنين مىخواند :
يا نفس الّا تقتلى تموتى * لا صبر لى بعد ابى النّبيت
اى نفس اگر كشته هم نشوى خواهى مرد ، و پس از مرگ ابو نبيت مرا شكيبايى نيست و « ابو نبيت » كنيهء برادرش محمود است .
گويد هر يك از ايشان به ديگرى حمله برد ، و ميان آنها درختانى واقع شده بود كه ريشههاى آن به بزرگى ريشهء درختان خرماى نر بود و شاخههاى تناور داشت . هر يك از آن دو كه به رقيب ضربه مىزد ، در پناه شاخهها قرار مىگرفت ، چنان كه تمام شاخههاى آن درخت قطع مىشد و فقط تنه اصلى آن شبيه به مردى ايستاده پا برجاى مىماند ، و هر يك به ديگرى حمله مىكرد .
مرحب بر محمد پيشى گرفت و شمشير خود را بلند كرد تا بر او فرود آرد ، محمد بن مسلمه با سپر آن را رد كرد و شمشير مرحب به غلافش گير كرد . زره مرحب تا كمرش بود . محمد فرصت جست و هر دو ساق پاى او را قطع كرد . و هم گفتهاند همچنان كه محمد بن مسلمه ضربهء مرحب را با سپر رد مىكرد ، چون مرحب دستهاى خود را بالا برده بود زره از ساقهاى پايش كنار رفت و محمد سر فرود آورد . و در اولين فرصت هر دو پاى او را قطع كرد . مرحب به زمين افتاد و گفت : اى محمد مرا خلاص كن ! محمد بن مسلمه گفت : مزهء مرگ را بچش همچنان كه برادرم محمود چشيد . و او را به همان حال گذاشت و رفت . على ( ع ) بر او گذشت و گردنش را زد و جامه و سلاح او را براى خود برداشت .
على ( ع ) و محمد بن مسلمه در اين مورد به حضور رسول خدا ( ص ) به داورى رفتند .
محمد بن مسلمه گفت : اى رسول خدا ، به خدا قسم من پس از اينكه پاهاى مرحب را قطع كردم فقط به اين منظور سرش را جدا نكردم كه تلخى زخم و شدت مرگ را بچشد همچنان كه برادرم محمود سه روز آن را چشيد ، و چيزى جز اين مانع من نشد كه سرش را جدا كنم . و پس از