كنانة بن ابى الحقيق هم با گروهى سوار به سوى غطفان حركت كرده بود تا ايشان را به يارى خيبر فرا خواند ، و نيمى از محصول خرماى آن سال خيبر از ايشان باشد ، زيرا به يهود خبر رسيده بود كه رسول خدا ( ص ) آهنگ حركت به سوى ايشان را دارد . داستان آن چنين بود كه مردى از بنى فزاره كه همپيمان يهود خيبر بودند ، خرماهاى خود را براى فروش به مدينه آورده بود در بازگشت پيش آنها آمد و گفت : من محمد را در حالى ترك كردم كه لشكر خود را براى شما آماده مىكرد . اين بود كه به سراغ همپيمانان خود فرستادند و كنانة بن ابى الحقيق همراه چهارده نفر از يهوديان براى دعوت غطفان به آنجا حركت كرد و آنها را به كمك يهود فرا - خواند ، مشروط بر اينكه نيمى از خرماى يك سال خيبر از ايشان باشد .
اتفاقا آن شبى كه رسول خدا ( ص ) به منطقهء خيبر فرود آمد ، يهوديان برنخاستند و خروسى هم آوايى سر نداد تا اينكه آفتاب طلوع كرد ، و آنان شب را به صبح آوردند در حالى كه دلهاى ايشان سخت به وحشت افتاده بود .
يهوديان حصارهاى خود را بدون توجه گشودند و در حالى كه بيل و ماله و تيشه همراه داشتند ، براى كار روزانه بيرون آمدند . و چون متوجه شدند كه رسول خدا ( ص ) در ميدانى در آنجا فرود آمدهاند ، فرياد كشيدند محمد و لشكر . و وحشتزده گريختند و وارد حصارهاى خود شدند . پيامبر ( ص ) شروع به تكبير گفتن فرمود ، و مىگفت : خيبر خراب شد . و هم فرمود : چون ما بر سر قومى فرود آييم صبحگاه ايشان تيره و تار خواهد بود .
چون پيامبر ( ص ) به ناحيهء منزله رسيدند ، در آنجا منطقهاى را مسجد خود قرار دادند و نافلهء آخر شب را گزاردند . در اين هنگام ناقهء آن حضرت برخاست و به راه افتاد و لگامش را از پى خود مىكشيد و آهنگ صخرهاى داشت . پيامبر ( ص ) فرمود : آن را آزاد بگذاريد كه مأمور است ، و حيوان كنار صخره سنگى زانو زد . پيامبر ( ص ) به آنجا رفتند و دستور دادند بار و بنهء ايشان را هم آنجا بگذارند ، و به مردم هم دستور فرمود كه به آنجا كوچ كنند و در آنجا مسجدى ساختند كه تا امروز هم آنجا مسجد اهالى خيبر است .
چون صبح شد ، حباب بن منذر بن جموح به حضور پيامبر ( ص ) رفت و گفت : اى رسول خدا ، در اينجا كه فرود آمدهايد ، اگر مأمور به آن هستيد كه صحبتى نمىكنيم ، ولى اگر بستگى به رايزنى و انديشه دارد مطلبى بگوييم . رسول خدا ( ص ) فرمود : حتما رأى و انديشه است .
حباب گفت : اى رسول خدا ، شما نزديك به حصار ميان نخلستان و زمينهاى مرطوب فرود آمدهايد ، از طرفى هم من مردم قلعهء نطاة را مىشناسم ، هيچ قومى آزمندتر و تجاوزگرتر از ايشان نيست ، و آنها هم اكنون بر ما مشرفند ، اين موجب مىشود كه بيشتر در تيررس آنها قرار
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 489
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٨٩