فرمود : آنها را نام ببر ! و رسول خدا ( ص ) دوست مىداشت با نامهاى خوب فال نيك بزند ، و از اسمهاى زشت روگردان بود و هيچگاه فال بد نمىزد . راهنما راهى را نشان داد و گفت : نام اين راه حزن ( اندوه ) است . فرمود : از اين راه مرو ! گفت : راه ديگرى است كه به آن شاش ( پراكنده ، شوريده ) مىگويند . فرمود : از اين راه هم مرو ! گفت : اين راه ديگرى است كه به آن حاطب ( جمع كننده هيزم ) مىگويند . فرمود : از اين راه هم مرو ! عمر بن خطّاب گفت : عجيب است كه هرگز مانند امشب به اين همه نام نامتناسب بر نخورده بوديم . نام راههاى ديگر را به رسول خدا بگو ! راهنما گفت : فقط يك راه ديگر باقى مانده است كه به خيبر مىرسد . عمر گفت : نام آن را بگو ! گفت : مرحب ( وسيع ، فراخ ) . پيامبر ( ص ) فرمودند : اين خوب است ، از اين راه برو ! عمر به راهنما گفت : نمىتوانستى همين نام را دفعه اول بگويى ؟ ! رسول خدا ( ص ) ، عبّاد بن بشر را همراه چند سوار به عنوان پيشاهنگ فرستادند . او موفق شد يكى از جاسوسان يهوديان را كه از قبيلهء اشجع بود دستگير كند . از او پرسيد : تو كيستى ؟
گفت : در جستجوى چند شترى هستم كه از من گم شده است و در پى آنها هستم . عبّاد گفت :
آيا اطلاعى از خيبر دارى ؟ گفت : آرى ، همين تازگى آنجا بودم ، در چه موردى از من مىخواهى بپرسى ؟ عبّاد گفت : دربارهء يهوديان . گفت : آرى كنانة بن ابى حقيق ، و هوذة بن قيس پيش همپيمانان خود از قبيلهء غطفان رفتند و آنها را تحريض به حركت و شركت در جنگ كردند ، و براى آنها محصول يك سالهء خرماى خيبر را قرار دادند ، آنها هم در كمال آمادگى و با اسلحه و ساز و برگ زياد به سالارى عتبة بن بدر آمدند و وارد حصارهاى يهوديان شدند . خيبر ده هزار جنگجو دارد و مردم اين حصارها هيچگاه از پا در نمىآيند . وانگهى آنجا مقدار زيادى خوراك و اسلحه هست و آب فراوان دارند و اگر محاصرهء آنها سالها طول بكشد ، همه چيز آنها كافى است . هيچ كس را نمىبينم كه طاقت و ياراى جنگ با ايشان را داشته باشد . عبّاد بن بشر تازيانهء خود را بلند كرد و چند تازيانه به او زد و گفت : تو جاسوس يهوديانى ، راست بگو و گر نه گردنت را خواهم زد ! آن مرد عرب گفت : اگر به تو راست بگويم مرا امان مىدهى ؟ عبّاد گفت :
آرى . مرد عرب گفت : يهوديان خيبر سخت از شما ترسان و بيمناكند ، چون رفتار شما را با يهوديان مدينه ديدهاند . يهوديان مدينه هم پسر عموى مرا كه براى فروش خرماهاى خشك خود به آنجا آمده بود ، پيش كنانة بن ابى حقيق فرستاده و به او خبر داده است كه نفرات شما اندك ، و ساز و برگ شما كم است ، و گفتهاند كه ضرب شستى به محمد نشان دهيد كه برگردد ، زيرا تاكنون محمد با مردمى كه به راستى جنگجو باشند برخورد نكرده است . قريش و عموم اعراب هم از حركت محمد به سوى شما خوشحالند ، زيرا كيفيت آمادگى و زيادى شمار و اسلحه و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 487
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٨٧