تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
بود ، از آن سبزى و ميوه خوردند و تب به سراغ ايشان آمد و از اين موضوع به رسول خدا ( ص ) شكايت كردند . پيامبر ( ص ) فرمودند : در مشكهاى كهنه آب بريزيد ، و ميان اذان و اقامه نام خدا را بر زبان آوريد و آب را از بالاى سر روى خودتان بريزيد . چنان كردند و به سرعت سلامتى خود را باز يافتند ، گويى كه از بند رها شدند . كعب بن مالك مىگفت : شبى كه در رجيع بوديم ، مردى يهودى از اهالى نطاة شبانگاه فرياد كشيد و گفت : اگر مطلبى را به اطلاع شما برسانم به من امان مىدهيد ؟ گفتيم : آرى ، و به سوى او رفتيم . من نخستين كسى بودم كه پيش او رسيدم و از او پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : مردى از يهوديان . ما او را به حضور رسول خدا ( ص ) برديم ، مرد يهودى گفت : اى ابو القاسم ، آيا من و همسرم را امان مىدهى ، اگر تو را به يكى از حصارهاى يهوديان راهنمايى كنم ؟ فرمودند : آرى . و مرد يهودى آن حضرت را به آنجا راهنمايى كرد . پيامبر ( ص ) ، همان ساعت اصحاب خود را فرا خواند و ايشان را به جهاد تشويق كرد ، و به آنها خبر داد كه همپيمانهاى يهوديان ايشان را رها كرده و گريخته‌اند و ميان آنها اختلاف و بگو مگو آشكار شده است . كعب گويد : صبحگاهان به سراغ آنها رفتيم و خداوند ما را بر ايشان پيروزى داد ، و در نطاة كسى غير از زنها و بچه‌ها نبود و چون به حصار شقّ هم رسيديم ، در آن هم جز زنها و بچه‌ها كسى نبود . پيامبر ( ص ) همسر آن مرد يهودى را كه در شقّ بود به او تسليم فرمود ، و من ديدم كه او دست زن زيبايش را گرفت و رفت . گويند ، رسول خدا ( ص ) در هفت شبانه روزى كه در رجيع بودند ، براى پاسدارى و نگهبانى شبانه ميان اصحاب خود نوبت قرار دادند . در شب ششم نوبت پاسدارى عمر بن خطاب بود كه رسول خدا او را براى اين كار گماشته بودند . عمر با ياران خود گرد لشكرگاه مىگرديد ، گاه ياران خود را در اطراف پراكنده مىكرد و گاه خودش از ايشان فاصله مىگرفت . در نيمهء شب مردى يهودى را پيش او آوردند . عمر دستور داد تا گردنش را بزنند . يهودى گفت : مرا پيش پيامبرتان ببريد تا با او صحبت كنم . عمر او را با خود بر در خيمهء رسول خدا ( ص ) برد و در آن وقت پيامبر ( ص ) نماز شب مىگزاردند . پيامبر ( ص ) چون صداى عمر را شنيدند ، سلام دادند و او را پذيرفتند . عمر همراه مرد يهودى وارد شد . پيامبر ( ص ) به يهودى گفتند : تو كيستى و چه خبر دارى ؟ يهودى گفت : اى ابو القاسم ، اگر راست بگويم مرا امان مىدهى ؟ فرمود : آرى . يهودى گفت : من از حصار نطاة آمده‌ام ، از پيش مردمى كه كارشان هيچگونه نظامى ندارد ، امشب در حالى آنها را ترك كردم كه مىخواستند آن دژ را ترك كنند . پيامبر ( ص ) پرسيدند : به كجا مىروند ؟ گفت به جايى بدتر و پست تر ، به شقّ مىروند ، و آنها سخت از تو