تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
اى چشم ، بر وليد بن وليد بن مغيره گريه كن ، كه كسى همچون او براى عشيره‌اى كافى بود ابن ابى الزّناد از قول پدرش برايم روايت كرد كه گفته است : چون پيامبر ( ص ) گريستن بر وليد را شنيد فرمود : مردم وليد را دوست خود گرفته‌اند . گويند ، هيچ زن قرشى را سراغ نداريم كه از خانهء پدر و مادر بيرون آمده و به سوى خدا هجرت كرده باشد ، مگر ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط . خود او چنين نقل مىكرده است : معمولا به قصد مزرعه‌اى كه برخى از خويشاوندانم آنجا بودند و در ناحيهء تنعيم يا حصحاص قرار داشت ، بيرون مىآمدم و سه چهار روزى آنجا مىماندم و بعد به خانه بر مىگشتم . پدر و مادرم با رفتن من به آنجا ممانعت نمىكردند و آن را مسأله‌اى عادى مىدانستند . تا اينكه روزى از مكه بيرون آمدم و چنان وانمود كردم كه مىخواهم به همان مزرعه بروم و همين كه همراهان من برگشتند به راه افتادم تا به راه اصلى مكه به مدينه رسيدم . در اين هنگام به مردى از قبيلهء خزاعه برخوردم ، و او به من گفت : كجا مىخواهى به روى ؟ گفتم : كارى دارم ، ولى تو كه هستى و چرا سؤال كردى ؟ گفت : مردى از خزاعه‌ام . چون نام خزاعه را آورد مطمئن شدم ، چون مىدانستم قبيلهء خزاعه با رسول خدا ( ص ) هم عهد و پيمان هستند . گفتم : من زنى از قريشم و مىخواهم به رسول خدا ملحق شوم ولى راه را بلد نيستم . گفت : اتفاقا ما مردمى هستيم كه اين راه برايمان شب و روز ندارد ، من همراه تو خواهم بود تا تو را به مدينه برسانم . آنگاه شترى آورد و سوار شدم ، و او پياده حركت مىكرد و افسار شتر را مىكشيد و به خدا سوگند حتى يك كلمه هم با من صحبت نكرد . هر گاه كه شتر را مىخوابانيد فاصله مىگرفت و پس از اينكه من پياده مىشدم او به سراغ شتر مىرفت و آن را بر درختى مىبست ، و خودش هم از من دور تر مىشد و كنار درختى مىماند ، و هنگام حركت شتر را نزديك من مىآورد و فاصله مىگرفت تا سوار شوم ، آنگاه افسار شتر را مىگرفت و حركت مىكرد بدون اينكه به پشت سرش نگاه كند تا هنگامى كه دوباره فرود مىآمديم و همواره چنين بود تا به مدينه رسيديم . خداوند او را بهترين پاداش عنايت فرمايد . ام كلثوم همواره مىگفت : خزاعه بسيار قبيلهء خوبى است . گويد : در حالى كه بر چهرهء خود نقابى افكنده بودم پيش ام سلمه همسر پيامبر ( ص ) رفتم و او مرا نشناخت تا اينكه نسب خود را برايش گفتم و نقاب از چهره‌ام برداشتم . آنگاه مرا با مهربانى پذيرفت و پرسيد : به سوى خدا و رسول خدا هجرت كرده‌اى ؟ گفتم : آرى ، ولى مىترسم كه رسول خدا همان طورى كه مردانى نظير ابو بصير و ابو جندل بن سهيل را به مشركان پس دادند ، مرا هم تسليم ايشان فرمايد ، و تو