تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
پيش تو بيايند بايد آنها را برگردانى . بنابر اين دوست ما را به ما برگردان . پيامبر ( ص ) ، به ابو بصير دستور فرمودند كه همراه آن دو برگردد و او را به آن دو نفر مسترد فرمود . ابو بصير گفت : اى رسول خدا ، مرا به مشركان پس مىدهى تا مرا به خاطر آيينم شكنجه كنند ؟ پيامبر ( ص ) فرمودند : اى ابو بصير ، تو خودت مىدانى كه ما با اين قوم چه عهد و پيمانى بسته‌ايم ، و شايسته نيست كه ما در دين خود مكر و غدرى انجام دهيم ، خداوند متعال براى تو و ديگر مسلمانانى كه همراه تو هستند ، گشايش و راه نجاتى فراهم خواهد فرمود . ابو بصير گفت : اى رسول خدا ، مرا به مشركان پس مىدهى ؟ پيامبر ( ص ) فرمودند : اى ابو بصير همراه ايشان برو كه خداوند به زودى براى تو راه نجاتى فراهم مىفرمايد . و او را به آن دو سپرد . و ابو بصير همراه آن دو بيرون رفت . مسلمانان به ابو بصير آهسته مىگفتند : مژده باد تو را ، زيرا بدون ترديد خداوند براى تو راه نجاتى قرار داده است ، و گاه يك مرد بهتر از هزار مرد است ، و او را تشويق مىكردند كه آن دو نفر را از بين ببرد . آن سه نفر بيرون رفتند و هنگام نماز ظهر به ذو الحليفه رسيدند . ابو بصير وارد مسجد ذو الحليفه شد و بر طبق حكم نماز مسافر ، دو ركعت نماز ظهر خواند ، و خوراك خود را كه مقدارى خرما بود و با خود آورده بود ، برداشت و كنار ديوار مسجد نشست و مشغول نهار خوردن شد ، و به دو نفرى كه همراهش بودند گفت : نزديك بياييد و از اين خوراك بخوريد . گفتند : ما راه به خوراك تو نيازى نيست . ابو بصير گفت : ولى اگر شما مرا دعوت مىكرديد ، مىپذيرفتم و همراه شما غذا مىخوردم . آن دو شرمسار شدند و پيش آمدند و از خرماى او خوردند و سفره خودشان را هم گشودند كه در آن مقدارى نان بود و هر سه با يك ديگر غذا خوردند ، و ابو بصير با آن دو بناى رفاقت گذاشت . مرد عامرى شمشير خود را بر سنگى كه به ديوار بود آويخته بود . ابو بصير به او گفت : اى برادر بنى عامرى ، نام تو چيست ؟ گفت : خنيس . پرسيد : فرزند كيستى ؟ گفت : جابر . ابو بصير گفت : آيا اين شمشير تو تيز است ؟ گفت : آرى . گفت : اگر دلت مىخواهد بده ببينم . خود خنيس كه از ابو بصير به شمشير نزديكتر بود ، شمشير را به او داد . ابو بصير دستهء شمشير را به دست گرفت و حال آنكه خنيس بن شريق غلاف آن را در دست داشت . ابو بصير چنان ضربتى با شمشير به خنيس زد كه بر جاى سرد شد ، و كوثر به سوى مدينه گريخت . ابو بصير هم او را تعقيب مىكرد ، ولى نتوانست به او برسد و كوثر قبل از ابو بصير به مدينه رسيد . ابو بصير گويد : به خدا قسم اگر او را هم گير مىآوردم مثل دوستش مىكشتم و او را روانه راه او مىكردم .