شد و كسانى كه تهمت زدند ، هر چه خواستند گفتند - و بيشتر حرفها را عبد الله بن ابىّ به عهده گرفته بود - و البته در آن موقع من چيزى نفهميدم . مردم هم دربارهء حرفهاى ايشان گفتگو مىكردند .
چون به مدينه رسيديم من سخت بيمار شدم و هنوز هم از حرفهاى مردم چيزى نشنيده بودم . اين صحبتها به گوش پدر و مادرم رسيده بود امّا آنها هم در اين مورد چيزى به من نگفتند .
البته من متوجه شدم كه از لطف و مرحمت پيامبر ( ص ) نسبت به من كاسته شده است و مىديدم توجه و محبت سابق را كه به هنگام بيمارى نسبت به من مبذول مىداشت اظهار نمىفرمايد . همين قدر پيش من مىآمدند و سلام مىدادند و مىپرسيدند : حال شما چطور است ؟ در صورتى كه پيش از آن هر گاه بيمار مىشدم لطف و محبت بيشترى مىفرمود و معمولا كنار من مىنشست .
مىدانى كه ما قومى عرب هستيم و در آن وقتها روش طهارت و پاكيزگى را در خانههاى خود بلد نبوديم . لذا معمولا در فاصلهء ميان مغرب و عشاء ، براى قضاى حاجت به محلهايى مىرفتيم كه براى اين كار در بيرون خانهها تعبيه شده بود . شبى همراه امّ مسطح كه چادرش را به خود پيچيده بود و من به او تكيه داده بودم ، بيرون آمديم . امّ مسطح گفت : خدا مسطح را مرگ بدهد . گفتم : به خدا قسم بد حرفى زدى ، اين حرف را براى مردى مىزنى كه اهل بدر است . او در پاسخ من گفت : تو متوجه نيستى كه سيل در اطراف تو راه افتاده است . گفتم : چه مىگويى ؟
آن وقت بود كه او حرفهاى اصحاب افك را برايم نقل كرد كه سخت ناراحت شدم حتى نتوانستم براى قضاى حاجت بروم و بيماريى بر بيمارى من افزوده شد و شب و روز مىگريستم . وقتى پيامبر ( ص ) پيش من آمدند ، گفتم : اجازه بدهيد كه پيش پدر و مادرم بروم ، و مقصودم اين بود كه از طرف آن دو يقين حاصل كنم كه اين اخبار تا چه حد و اندازه است .
پيامبر ( ص ) اجازه فرمود و من به خانهء پدر و مادرم آمدم و به مادرم گفتم : خدا تو را بيامرزد ، مردم حرفهايى مىزنند و مطالبى مىگويند و تو هيچ چيز از آنها را به من نمىگويى ! گفت :
دختركم مسئله را مهم نگير . به خدا سوگند هر زن جوان و زيبايى كه در خانهء مردى باشد كه او را دوست بدارد و چند هو و هم داشته باشد ، دربارهاش زياد حرف مىزنند و مردم هم مطالب واهى بسيارى مىگويند . گفتم : سبحان الله ! پس معلوم مىشود مردم از اين حرفها زدهاند ، و همهء آنچه را شنيدهام گفتهاند ! آن شب را تا صبح گريه كردم نه چشمم خشك شد و نه خواب به آن راه يافت .
عايشه گويد : پيامبر ( ص ) على ( ع ) و اسامه را احضار فرمود و با آن دو دربارهء جدايى از
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 320
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٢٠