پيامبر ( ص ) را براى آنها گفت و به ايشان خبر داد كه ناقه را پيش پيامبر ( ص ) آوردند ، و اضافه كرد كه : من تاكنون در شك و ترديد بودم و اكنون شهادت مىدهم كه محمد ( ص ) رسول خداست ، به خدا من تا امروز مسلمان نشده بودم . آنها به زيد گفتند : به خدمت پيامبر ( ص ) برو تا برايت استغفار فرمايد . او به حضور پيامبر ( ص ) رفت و اقرار به گناه كرد ، و آن حضرت براى او استغفار فرمودند . گفتهاند كه زيد همچنان تا به هنگام مرگ سست اعتقاد و منافق بود و كار ديگرى نظير اين كار را در جنگ تبوك كرد .
ابن ابى سبره از شعيب بن شدّاد برايم نقل كرد كه مىگفت : چون پيامبر ( ص ) در بازگشت از مريسيع به منطقهء نقيع رسيد و در آنجا مقدارى مرتع و چند آبگير متصل به يك ديگر را ملاحظه فرمود و از خوبى آب و هوا و بدون حاجب بودن آن منطقه مطلع شدند ، از ميزان آب سؤال فرمود . در پاسخ گفتند : به هنگام تابستان آب كم شده و آبگيرها خشك مىشود . پيامبر ( ص ) به حاطب بن ابى بلتعه امر فرمودند كه آنجا چاهى حفر كند و هم دستور دادند كه نقيع ، منطقهاى حمايت شده باشد . و بلال بن حارث مزنى را بر آن گماشتند . بلال گفت : چه اندازه از اين زمينها را قرقگاه سازم ؟ فرمود : هنگام سپيده دم مردى كه داراى صداى رسا باشد بر فراز اين كوه - كه كوه مقمل ناميده مىشد - بايستد و فريادى كشد ، تا هر جا كه صداى او رسيد منطقهء اختصاصى براى مسلمانان و چراگاه اسبان و شتران جنگى ايشان خواهد بود . بلال گفت : اى رسول خدا ( ص ) آيا دامهاى مسلمانان مىتوانند در آن چرا كنند ؟ فرمود : نه ، نبايد در آن وارد شوند . گويد : گفتم با زن يا مرد ضعيفى كه قدرت بر كوچيدن نداشته باشد و چند دام داشته باشند چه كنم ؟ فرمود : آنها را آزاد بگذار .
در روزگار ابو بكر و عمر و عثمان هم همچنان آن منطقه قرق و مورد حفاظت بود و مقدار زيادى از اسبهاى جنگى مسلمانان در آن منطقه نگهدارى مىشد . در آن روز پيامبر ( ص ) ميان شتران و اسبان مسابقهاى ترتيب داد . ناقهء آن حضرت از ميان همهء شتران برنده شد و اسب آن حضرت هم مسابقه را برد - همراه آن حضرت دو اسب بود يكى لزاز و ديگرى ظرب نام داشت - ابو اسيد ساعدى با اسب پيامبر ( ص ) در مسابقه شركت كرد و بلال هم براى مسابقه بر ناقهء آن حضرت سوار شد .
موضوع عايشه و اصحاب افك
يعقوب بن يحيى بن عبّاد ، از عيسى بن معمر ، از عباد بن عبد الله بن زبير برايم نقل كرد كه مىگفت : به عايشه گفتم مادر جان داستان خودت را در جنگ مريسيع برايم بگو . عايشه گفت :