خود مىكشيدند دو مرد بودند كه يكى از ايشان ابو موهبه خدمتكار پيامبر ( ص ) و مرد بسيار خوبى بود ، و همو زمام شترم را در دست مىگرفت . من معمولا در هودج مىنشستم و او هودج را بر شتر مىنهاد و ريسمانها را مىبست و سپس شتر را بلند كرده و لگام آن را به دست مىگرفت و حركت مىكرد . ام سلمه را هم همين گونه مىبردند ، و معمولا ما از يك طرف حركت مىكرديم و هر كه به ما نزديك مىشد ، دورش مىكردند . رسول خدا ( ص ) نيز گاهى در كنار من و گاهى در كنار شتر ام سلمه حركت مىفرمود .
چون نزديك مدينه رسيديم به منزلى فرود آمديم . پيامبر ( ص ) مقدارى از شب را آنجا ماند و سپس فرمان حركت را صادر كرده و به راه افتاده بود . من براى قضاى حاجت كمى از اردوگاه دور شده بودم و پس از بازگشت متوجه شدم گردنبندم كه از مهرههاى ظفار - كه مادرم شب عروسى ما به من داده بود - از گردنم باز شده و من نفهميده بودم . بيشتر كاروانيان هم رفته و فقط تنى چند باقى مانده بودند . من چنين فكر مىكردم كه اگر يك ماه هم آنجا بمانم ، شترم را بدون اينكه من در هودج باشم حركت نخواهند داد . اين بود كه به جستجوى گردنبندم برگشتم و آن را همانجا كه گمان مىكردم يافتم ، ولى اين جستجو مدتى طول كشيد . اتفاقا در همان فاصله كه من در جستجوى گردنبند بودم ، آن دو مرد آمده و پنداشته بودند كه من در هودج سوارم ، و هودج را بر شتر نهاده و حركت كرده بودند و شكّى نداشتند كه من در هودجم - و چون من قبلا هيچگاه با آنها صحبت نمىكردم ، سكوت هودج براى آنها مسألهاى عادى بوده است - بدين جهت لگام شتر را گرفته و رفته بودند .
من همين كه به لشكرگاه برگشتم ديدم كه سكوت محض حكمفرماست و هيچ صدايى هم شنيده نمىشود ، حتى صداى هى هى كردن شتران . ناچار جامهام را بر خود پيچيدم و گوشهاى دراز كشيدم و مىدانستم به محض اينكه متوجه گم شدن من بشوند ، به سوى من باز خواهند آمد . من همچنان كه دراز كشيده بودم خواب چشمم را در ربود .
صفوان بن معطل سلمى ذكوانى كه از پى كاروان روان بود ، شبانه حركت كرده و به هنگام سپيده دم به آنجا كه من بودم رسيده بود ، و چون سياهى آدمى را ديده بود به سراغ من آمد . او پيش از نزول آيات حجاب هم مرا ديده بود ، به اين جهت با آنكه جامه به خود پيچيده بودم مرا شناخت و با گفتن كلمهء استرجاع او ، از خواب بيدار شدم و چادر خود را به چهرهام كشيدم . و به خدا هيچ صحبتى با من نكرد ، فقط شنيدم كه وقتى شترش را مىخواباند انا لله و انا اليه راجعون مىگفت . سپس در حالى كه از من فاصله گرفته بود با دست خود كمكم كرد تا سوار شدم و به راه افتاد . ما در شدت گرماى ظهر به اردوگاه رسيديم و اين موضوع ميان لشكر شايع
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٩