كردند كه آن دو مىگفتند : ناقهء گوش بريدهء پيامبر ( ص ) از ميان شتران گم شد و مسلمانان از هر سو به جستجوى آن برآمدند .
زيد بن لصيت - كه از منافقان بود و با گروهى از انصار كه عبارت بودند از : عبّاد بن بشر بن وقش ، و سلمة بن سلامة بن وقش ، و اسيد بن حضير همسفر بود - پرسيد : اين مردم از هر طرف به كجا مىروند ؟ گفتند : در پى يافتن ناقهء پيامبرند كه گم شده است . گفت : مگر خداوند به او خبر نمىدهد كه ناقهاش كجاست ؟ همسفران او از اين حرف ناراحت شدند و گفتند : اى دشمن خدا ، تو منافقى ، خدا تو را بكشد . و اسيد بن حضير رو به او كرد و گفت : به خدا فقط نمىدانم كه آيا پيامبر ( ص ) موافق است يا نه ؟ و گر نهاى دشمن خدا هم اكنون با نيزه خايهات را بيرون مىكشيدم ! تو كه اين چنينى چرا با ما بيرون آمدى ؟ گفت : من در جستجوى اغراض دنيوى هستم ، بعد به طور مسخره گفت : بجان خودم سوگند كه محمد ( ص ) از مسائلى كه به مراتب از موضوع اين ناقه مهمتر است خبر مىدهد ، مگر او براى ما اخبار آسمانها را نقل نمىكند .
همسفران او همگى به او حمله كرده و گفتند : به خدا ديگر راهى براى دوستى باقى نمانده است و هرگز نبايد با يك ديگر زير سايهاى بنشينيم ، اگر مىدانستيم كه چه در ضمير تو نهفته است حتى يك ساعت هم با تو دوستى نمىكرديم . زيد از ترس ايشان كه مبادا او را بزنند گريخت و خود را نزديك پيامبر ( ص ) رساند و همانجا نشست تا در پناه آن حضرت باشد و همسفران او بار و بنهاش را به گوشهاى انداختند .
داستان گفتگوى زيد را فرشتگان به پيامبر خبر داده بودند و رسول خدا ( ص ) به طورى كه زيد بشنود ، فرمود « يكى از منافقان به طور تمسخر گفته است اگر ناقهء پيامبر گم شده است مگر خدا به او خبر نمىدهد كه ناقهاش كجاست ؟ و حال آنكه بجان خودم از مسائلى كه از موضوع ناقه بزرگتر است خبر مىدهد » البته كسى غير از خدا غيب نمىداند امّا خداوند متعال مرا از جاى ناقه آگاه فرمود و او در همين دره رو به روى شماست و لگام حيوان به درختى گير كرده است ، به آن طرف برويد . مسلمانان همانجا كه پيامبر ( ص ) فرموده بود رفتند و ناقه را آوردند .
چون زيد ناقه را ديد برخاست و شتابان آهنگ رفتن پيش دوستان خود كرد و متوجه شد كه بار و بنهء او را به كنارى انداختهاند . آنها كه همگى با هم نشسته بودند به او اعتنايى نكردند و كسى از جاى خود برنخاست و چون خواست به ايشان نزديك شود گفتند : نزديك ما نيا ! گفت :
صحبتى دارم . و نزديك آمد و گفت : شما را به خدا سوگند آيا كسى از شما به حضور پيامبر رفته و گفتار مرا براى او نقل كرده است ؟ گفتند : نه به خدا ما از جاى خود اصلا برنخاستهايم . گفت :
آنچه من گفتهام مردم خبر دارند و پيامبر ( ص ) هم از مطلب من گفتگو مىفرمود . و سپس گفتار
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٦