مسلمانانى بود كه از آغاز دعوت پيامبر ( ص ) ، تا آن روز مسلمان شده بودند . در واقع براى اسلام فتحى بزرگتر از صلح حديبيه نبوده است در حالى كه اصحاب رسول خدا غالبا اين صلح را خوش نمىداشتند ، زيرا آنها وقتى از مكه بيرون آمده بودند . به واسطهء خواب پيامبر ( ص ) كه در آن ديده بودند كه سر خود را تراشيده ، و وارد كعبه شده و كليد آن را گرفته و در عرفات همراه مردم وقوف فرمودند ، هيچ شك و ترديدى در فتح و پيروز خود نداشتند . به اين جهت همين كه مسلمانان صلح را ديدند سخن به شك و ترديد افتادند و نزديك بود گمراه و هلاك شوند . در همان حال كه مردم در اين افكار بودند ، صلح صورت گرفت ، ولى هنوز صلحنامه نوشته نشده بود . در اين هنگام ابو جندل پسر سهيل بن عمرو ( اين مرد مسلمان بوده است ) در حالى كه زنجير به پايش بود ، با شمشير كشيده از پايين مكه خود را به حضور پيامبر ( ص ) رساند ، و آن حضرت مشغول نوشتن صلحنامه با سهيل بن عمرو بودند . سهيل سرش را بلند كرد و ديد پسرش ابو جندل آنجاست ، لذا برخاست و با شاخه پرخارى به چهره او زد و يقهاش را گرفت . ابو جندل فريادى بلند كشيد و گفت : اى مسلمانان آيا بايد من به مشركان تسليم شوم كه مرا در مورد دين و آيينم گرفتار سازند و شكنجه دهند ؟ اين مسأله هم موجب بيشتر شدن اندوه مسلمانان شد و شروع به گريه كردند .
گويد : حويطب بن عبد العزّى به مكرز بن حفص مىگفت : من هيچ قومى را نسبت به كسانى كه در آيين ايشان در مىآيند ، مهربانتر از اصحاب محمد نديدهام كه اين همه نسبت به يك ديگر محبت داشته باشند ! و اين را هم به تو بگويم كه از امروز به بعد ديگر نمىتوانى از محمد انصاف ببينى ، او حتما با قهر و چيرگى وارد مكه خواهد شد . مكرز گفت : من هم همين عقيده را دارم . سهيل به پيامبر ( ص ) گفت : اين اولين مرود از مفاد صلحنامه است ، بايد ابو جندل را به من برگردانيد . پيامبر ( ص ) فرمود : هنوز صلحنامه را ننوشتهام . سهيل گفت :
به خدا من چيزى نخواهم نوشت تا اينكه او را برگردانى و به من تسليم كنى . پيامبر ( ص ) ، او را برگرداند ، ولى با سهيل صحبت فرمود كه پسر را رها كند و سهيل اين موضوع را نپذيرفت .
مكرز بن حفص و حويطب گفتند : اى محمد ، ما به خاطر تو ابو جندل را در پناه خود مىگيريم ، و او را وارد خيمهاى كردند و پناه دادند ، و پدرش هم دست از سرش برداشت . آنگاه رسول خدا ( ص ) به صداى بلند فرمودند : اى ابو جندل شكيبا باش و به حساب خدا بگذار . خداوند متعال به زودى براى تو و همراهانت گشايشى فراهم خواهد كرد . ما با اين قوم صلحى نوشتيم و آنها و ما پيمانهايى را عهدهدار شديم ، و به هر حال ما مكر و فريبى نمىكنيم . باز عمر ، به حضور رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا مگر تو فرستادهء خدا نيستى ؟ فرمود : چرا . گفت : مگر ما
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 462
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٦٢