واقدى گويد : جابر بن سليم ، از قول صفوان بن عثمان برايم نقل كرد : قريش كسى نزد عبد الله بن ابىّ فرستادند كه اگر دوست دارى مىتوانى داخل مكه شوى و بر گرد كعبه طواف كنى . در آن موقع پسر او هم نشسته بود و به پدرش گفت : بابا جان ، تو را به خدا ما را در همه جا بى آبرو مكن ، چطور مىخواهى خانه را طواف كنى در حالى كه رسول خدا ( ص ) طواف نكرده باشد ؟ ابن ابىّ دعوت قريش را نپذيرفت و گفت : من تا رسول خدا طواف نكرده باشد طواف نمىكنم . چون اين پيام به اطلاع پيامبر ( ص ) رسيد خوشحال شدند .
حويطب بن عبد العزّى ، و سهيل بن عمرو ، و مكرز بن حفص پيش قريش برگشتند و به آنها خبر دادند كه چگونه شاهد سرعت ياران پيامبر براى بيعت با آن حضرت بودهاند و اينكه چگونه تسليم نظر رسول خدا بودند . خردمندان قريش گفتند ، هيچ چيزى بهتر از آن نيست كه با محمد مصالحه كنيم كه امسال را برگردد و سال آينده مراجعت كند و سه روز اقامت كند ، و قربانيهايش را بكشد و باز گردد ، و در سرزمين ما اقامت كند ، بدون اينكه به شهر درآيد . همگى بر اين كار اتفاق كردند ، و پس از آنكه همهء قريش در مورد صلح و ترك جنگ موافقت كردند ، بر اين كار اتفاق كردند ، و پس از آنكه همهء قريش در مورد صلح و ترك جنگ موافقت كردند ، باز هم سهيل بن عمرو ، و حويطب بن عبد العزّى ، و مكرز بن حفص را فرستادند و به سهيل گفتند : پيش محمد برو و با او صلح كن ، و در صلح اين موضوع قيد شود كه امسال حق ورود به مكه را ندارد . به خدا سوگند ممكن نيست كه اعراب بگويند تو با قهر و چيرگى بر ما وارد شدهاى .
سهيل بن عمرو به حضور پيامبر ( ص ) آمد و همين كه پيامبر او را ديد ، فرمود : قريش تصميم به صلح گرفتهاند . پيامبر ( ص ) شروع به صحبت فرمود ، و گفتار طولانى شد و مطالب يك ديگر را رد كردند و گاه صداها بلند مىشد و گاه فروكش مىكرد .
يعقوب بن محمد ، با اسناد خود از قول امّ عماره برايم نقل كرد كه گفته است : من در آن روز رسول خدا را ديدم كه چهار زانو نشستهاند ، و عبّاد بن بشر ، و سلمة بن اسلم بن حريش در حالى كه سراپا پوشيده در آهن بودند ، بالاى سر آن حضرت ايستاده بودند كه ناگاه صداى سهيل بن عمرو بلندتر از حد معمول شد . آن دو بر او بانگ زدند كه در محضر رسول خدا آهسته صحبت كن ! و سهيل بر روى دو زانوى خود نشسته و صدايش را بلند كرده بود ، گويى هم - اكنون هم به شكاف لب او كه دندانهايش ديده مىشد مىنگرم ، و مسلمانان برگرد رسول خدا ( ص ) نشسته بودند .
گويد : چون صلح كردند و فقط نوشتن صلحنامه باقى مانده بود ، عمر پيش رسول خدا ( ص ) از جاى برجست و گفت : اى رسول خدا آيا ما مسلمان نيستيم ؟ رسول خدا ( ص ) فرمود :
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 460
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٦٠