تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
بركت ستارهء شعرى بود . محمد بن حجازى ، از اسيد بن ابى اسيد ، از قول ابو قتاده برايم نقل كرد كه ، مىگفت : چون در حديبيه فرود آمديم و آب كم بود ، شنيدم كه جدّ بن قيس مىگويد : بيرون آمدن ما به سوى اين قوم فايده‌اى ندارد ، همگى از تشنگى خواهيم مرد . من به او گفتم : اى ابا عبد الله چنين مگو ! پس چرا بيرون آمدى ؟ گفت : من به قصد همراهى با قوم خود بيرون آمدم . گفتم : پس تو به منظور عمره بيرون نيامده‌اى ؟ گفت : نه به خدا ، محرم هم نشدم . گفتم : نيت عمره هم نكرده‌اى ؟ گفت : نه . ابو قتاده گويد : چون پيامبر ( ص ) كسى را فرا خواند و تيرى به او داد كه به چاه برود ، و سپس وضو گرفتند و آبى را كه در دهان خود مضمضه فرموده بودند ، در سطل ريختند ، و آن آب در چاه ريخته شد ، و چاه تا لبه‌اش مملو از آب گرديد و آب مىجوشيد ، جدّ بن قيس را ديدم كه پاهايش را در كنار چاه دراز كرده است . گفتم : اى ابا عبد الله ، پس آنچه مىگفتى چه شد ؟ گفت : من با تو شوخى كردم ، و آنچه را كه به تو گفتم به محمد نگويى . ابو قتاده گويد : من قبلا حرفهاى او را به پيامبر ( ص ) گفته بودم ، و چون جدّ مطلع شد خشمگين گرديد و گفت : حالا ما با كودكانى از قوم خود گرفتاريم كه نه ملاحظهء شرف ما را مىكنند و نه مراعات سن ما را ، اكنون زير زمين ( گور ) بهتر از روى آن است . ابو قتاده گويد : وقتى كه حرفهاى او را براى پيامبر ( ص ) نقل كردم ، فرمودند : پسرش از خودش بهتر است . گروهى از خويشان من شروع به سرزنش و ملامت من كردند كه چرا حرفهاى جدّ را براى پيامبر ( ص ) نقل كرده‌ام ؟ من ناراحت شدم و گفتم : واى بر شما چه مردم بدى هستيد كه از جدّ بن قيس دفاع مىكنيد . گفتند : آرى ، از او دفاع مىكنيم زيرا او سرور و بزرگ ماست . گفتم : به خدا قسم پيامبر ( ص ) رياست او را از بنى سلمه برداشته است ، و بشر بن براء بن معرور را بر ما به رياست گمارده است ، و ما علام و نشانه‌هايى كه بر در خانهء جدّ بود ويران كرديم و بر در خانهء بشر بن براء قرار داديم ، و او تا روز قيامت سرور و سالار ماست . ابو قتاده گويد : هنگامى كه پيامبر ( ص ) ، مردم را براى بيعت دعوت فرمود ، جدّ بن قيس گريخت و زير شكم شترى پنهان شد . من شروع به دويدن كردم و به همراه مردى كه با من صحبت مىكرد ، دست او را گرفتيم و او را بيرون آورديم . گفتم : واى بر تو چه چيز تو را به اينجا آورده است ؟ آيا از آنچه كه روح القدس آن را نازل كرده است مىگريزى ؟ گفت : نه ، ولى بانگى سهمگين شنيدم و ترسيدم . به او گفتم : از اين پس هرگز از تو دفاع نخواهم كرد ، و هيچ خيرى