تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
را كه در مورد مهلت دادن به قريش و موضوعات ديگر بود به اطلاع قريش رساندند . عروة بن مسعود گفت : اى گروه قريش آيا مىتوانيد مرا متهم كنيد ؟ مگر نه اين است كه شما به منزلهء پدر و من به منزلهء فرزندم ، و مگر من نبودم كه تمام اهل عكاظ را براى يارى شما دعوت كردم ؟ و چون آنها از پذيرش تقاضاى من خوددارى كردند ، مگر من شخصا همراه فرزندانم و كسانى كه از من اطاعت مىكردند ، به يارى شما نيامدم ؟ گفتند : آرى چنين بود . گفت : من خيرخواه شمايم و نسبت به شما مهربانم ، هيچ خير و نصيحتى را از شما باز نمىگيرم ، همانا بديل براى شما بهترين نقشهء رستگارى را آورده است كه هيچ كس آن را رد نمىكند مگر اينكه گرفتار شر و بدى شود . پيشنهادش را بپذيريد ، و مرا هم روانه كنيد تا اينكه خبر صحيح را از پيش محمد برايتان بياورم ، و ببينم چه كسانى همراه او هستند . و در واقع براى شما جاسوسى خواهم بود كه اخبار مربوط به محمد را براى شما خواهم آورد . قريش او را پيش رسول خدا ( ص ) فرستادند ، عروة بن مسعود به راه افتاد و چون نزديك رسيد ، شترش را خواباند ، و به حضور رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اى محمد ، من اقوام تو ، كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را در كنار آبهاى فراوان حديبيه ترك كردم ، و آنها ساز و برگ فراوان دارند و سپاهيان و كسانى را كه مطيع ايشان بوده‌اند ، براى جنگ با تو بيرون آورده‌اند ، و به خدا سوگند خورده‌اند كه نگذارند تو به خانهء كعبه برسى ، مگر اينكه آنها را از پاى در آورى ، به هر حال تو در جنگ با ايشان دو حالت برايت خواهد بود ، يا اينكه اقوام خود را از ميان مىبرى ، و تاكنون نشنيده‌ايم كه كسى پيش از تو اصل و ريشه خود را بزند ، و يا اينكه اين همراهانت تو را خوار و زبون مىسازند ، زيرا من كسى جز سفلگان و اوباش را همراه تو نمىبينم ، نه حيثيتى دارند و نه حسبى . ابو بكر خشمگين شد و به او گفت : فلان لات را بخور ! خيال كرده‌اى كه ما محمد را خوار و زبون مىسازيم ؟ عروه به او گفت : اگر اين نبود كه بر گردن من حقى داشتى كه نتوانسته‌ام از عهده‌اش بيرون آيم ، جوابت را مىدادم . و عروه قبلا براى پرداخت خون بهايى از مردم كمك خواسته بود ، و بعضى دو يا سه شتر به او داده و ابو بكر ده شتر به او داده بود ، و منظور عروه از حق نعمت ابو بكر همين موضوع بود . عروه شروع به صحبت با رسول خدا ( ص ) كرد و ضمن صحبت به ريش آن حضرت دست مىكشيد . مغيره هم در حالى كه شمشير در دست داشت و با روبنده چهرهء خود را پوشانده بود ، براى حراست بالاى سر پيامبر ( ص ) ايستاده بود . هر گاه كه عروه به ريش پيامبر ( ص ) دست مىزد ، مغيره دست خود را بالا مىبرد و مىگفت : پيش از اينكه شمشير بخورى دستت را كنار ببر ! و چون مغيره در اين مورد اصرار كرد ، عروه خشمگين شد و گفت : اى كاش
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 451 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)