تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
فرمود ، و گروهى از جوانان قبيلهء اسلم هم همراه ناجيه بودند . مسلمانان هم قربانيهاى خود را همراه ناجيه فرستادند . روز سوم پيامبر ( ص ) ، در ناحيهء ملل بودند ، و نزديك غروب از آنجا حركت فرموده و در ناحيهء سيّاله نماز شام گزاردند ، و صبح در منطقهء روحاء بودند . در آنجا با گروههايى از مردم بنى نهد برخورد فرمودند كه تعدادى شتر و گوسپند همراهشان بود . پيامبر ( ص ) آنها را به اسلام دعوت فرمود كه نپذيرفتند ، ولى مقدارى شير همراه مردى براى رسول خدا فرستادند . آن حضرت آن را نپذيرفت و فرمود : من هديهء مشركان را نمىپذيرم . و دستور داد تا آن شير را از ايشان بخرند ، و خريدند و مايهء خوشنودى ايشان گرديد . گروهى ديگر هم سه سوسمار گرفته بودند كه آنها را براى مسلمانان آوردند و تنى چند از بزرگان لشكر آن را خريدند ، و خواستند كه بخورند و بر محرم‌ها هم پيشنهاد كردند كه از آن بخورند . ايشان خوددارى كردند و گفتند بايد از رسول خدا بپرسيم ، و چون از آن حضرت پرسيدند فرمود : بخوريد زيرا فقط در حالت احرام خوردن شكارى حرام است كه خودتان آن را شكار كرده باشيد يا براى شما شكار كرده باشند . گفتند : به خدا قسم ما اينها را شكار نكرده‌ايم ، و براى ما هم آن را شكار نكرده‌اند ، بلكه اين عربها سوسمارها را شكار كرده‌اند بدون اينكه بدانند كه با ما برخورد خواهند كرد . و اكنون آنها را به ما هديه كرده‌اند . اينها مردمى دوره گردند ، امروز در اينجايند و فردا در سرزمينى ديگر و به دنبال ابرهاى پاييزى حركت مىكنند ، تا به سرزمينى سبز و خرم در نواحى ملل برسند . پيامبر ( ص ) ، مردى از آنها را فرا خوانده و پرسيدند : به كجا مىرويد ؟ گفت : به ما گفته‌اند كه يك ماه قبل ، در ناحيهء ملل باران باريده ، ما كسى را براى جستجو فرستاديم . او برگشت و گفت : در آنجا گوسپندان و شتران سير شده‌اند ، و آبگيرها پر از آب است . اكنون مىخواهيم به آن سرزمين برويم . عبد العزيز بن محمد ، با اسناد خود از ابو قتاده برايم نقل كرد كه گفته است : من هم با ديگران ، در عمرهء حديبيه همراه رسول خدا ( ص ) بوديم . گروهى از ما محرم بودند و گروهى هنوز محرم نشده بودند ، و من هم محرم نبودم . چون به ابواء رسيديم ، من گورخرى ديدم ، اسب خود را زين كردم و سوار شدم ، و به يكى از افراد محرم گفتم : كمند مرا بده ! و او خوددارى كرد . گفتم : نيزه‌ام را بده ! باز هم خوددارى كرد . من خود پياده شدم و كمند ( تازيانه ) ، و نيزه‌ام را برداشتم و سوار شدم و به گورخر رسيدم و آن را كشتم ، و لاشهء او را پيش دوستان محرم و محلّ خود آوردم . آنهايى كه محرم بودند ، در خوردن گوشت آن ترديد كردند . پيامبر ( ص ) ، كمى