تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
گذاشته‌ام كه تا هنگامى كه به آن متوسل باشيد گمراه نخواهيد شد ، كتاب خدا و سنت او در دست شماست [ 1 ] . و هم گفته‌اند كه فرمود : من كتاب خدا و سنت پيامبرش را براى شما باقى گذاشتم . چون خبر خروج رسول خدا ( ص ) به سوى مكه به اطلاع مشركان رسيد ، آنها را ترساند . پس گرد آمدند و با خردمندان خود مشورت كردند و گفتند : محمد مىخواهد به بهانهء عمره با سپاه خود به شهر ما در آيد ، و اين خبر به گوش اعراب برسد و معروف شود كه شهر ما را با جنگ گشوده است ، مخصوصا كه موضوع جنگ ميان ما و او معلوم است . سوگند به خدا ، مادام كه چشم يك نفر از ما باز باشد اين مسئله امكان نخواهد داشت ، و در اين مورد رأى خود را اظهار كنيد . آنها تصميم گرفتند كه هر تصميمى را كه خردمندانشان گرفتند ، اجرا كنند . و صفوان بن اميّه ، و سهل بن عمرو ، و عكرمة بن ابى جهل را مورد مشورت قرار دادند . صفوان بن اميّه خطاب به مردم گفت : ما هيچ كارى را بدون اطلاع شما انجام نخواهيم داد ، فعلا چنان مصلحت مىبينم كه دويست سوار به ناحيهء كراع الغميم بفرستيم و مردى چابك را به فرماندهى آنها منصوب كنيم . قريش گفتند : كار خوبى است . و عكرمة بن ابى جهل ، و به قول ديگرى خالد بن وليد را به فرماندهى سواران منصوب كردند و آنها را پيشاپيش فرستادند . قريش از همهء قبايلى كه از ايشان اطاعت مىكردند ، خواستند كه براى جنگ بيرون روند . قبيلهء ثقيف با ايشان هماهنگ شد و خالد بن وليد را هم با سواران فرستادند . قريش جاسوسان خود را بر روى كوهها ، تا كوهى كه معروف به وزر ( قله بلند ) بود قرار دادند . تعداد جاسوسان قريش ده مرد بودند كه حكم بن عبد مناف آنها را سرپرستى مىكرد . آنها كه بر روى كوهها مستقر بودند ، اخبار مربوط به حضرت رسول را آهسته به يك ديگر مىرساندند تا خبر به ناحيهء بلدح [ 2 ] به قريش برسد . قريش در آن منطقه ، خيمه‌ها زده و بناهايى هم ساخته بودند و زنها و بچه‌هاى خود را به آنجا برده و اردو زده بودند . بسر بن سفيان وارد مكه شده بود و گفتار قريش را مىشنيد ، و رفتار آنها را تحت نظر داشت . بعد برگشت ، و در منطقهء آبگير ذات الاشطاط كه بعد از سرزمين عسفان قرار دارد به حضور حضرت پيامبر ( ص ) رسيد . همين كه پيامبر ( ص ) او را ديدند ، پرسيدند : اى بسر چه خبر ؟ گفت : اى رسول خدا ، من از پيش قوم تو كه بيرون آمدم شنيدم كعب بن لؤى ، و عامر بن لؤى كه از حركت شما آگاه شده
هامش
[ 1 ] كنايه از اين است كه مرگ من فرا خواهد رسيد و به اصطلاح ، اعلان خبر مرگ است . - م . [ 2 ] بلدح ، نام صحرايى است نزديك مكه ، يا نام كوهى است در راه جده . ( منتهى الارب ) . - م .