از رافع بن خديج برايم نقل كردند كه گفته است : در آن روز پيش از نزول وحى و قران شنيدم كه عبادة بن صامت به ابن ابىّ گفت : نزد پيامبر ( ص ) برو تا برايت استغفار فرمايد ! و او سر خود را به علامت اعراض تكان داد . عباده گفت : به خدا قسم دربارهء اين سر جنباندن تو قرآن نازل خواهد شد و مردم در نمازها خواهند خواند .
يونس بن محمد ظفرى برايم از عبادة بن وليد بن عبادة بن صامت نقل كرد كه : شامگاه روزى كه پيامبر ( ص ) از مريسيع حركت فرمود و سورهء منافقون نازل شده بود ، عبادة بن صامت بر ابن ابىّ گذشت و بر او سلام نكرد . بعد از او اوس بن خولى عبور كرد ، او هم به ابن ابىّ سلام نداد . ابن ابىّ گفت : مثل اينكه هر دو قرار گذاشتهاند كه بر من سلام ندهند . سپس آن دو نزد وى برگشتند و او را به واسطهء سخنانى كه گفته بود سخت سرزنش كردند و به او خبر دادند كه دربارهء دروغگويى او قرآن نازل شده است . اوس بن خولىّ گفت : تا هنگامى كه اين رفتار خود را ترك نكنى و توبه ننمايى ، هر سخنى كه از تو نقل كنند تكذيب خواهم كرد ! ما زيد بن ارقم را سرزنش مىكرديم و به او مىگفتيم كه نسبت به تو دروغپردازى كرده است ، ولى قرآن در تأييد گفتار زيد و دروغگويى تو نازل گرديد . ابن ابىّ هم به او گفت : ديگر هرگز اين كار را تكرار نخواهم كرد .
چون عبد الله پسر ابن ابىّ از گفتار عمر خبردار شد كه به پيامبر ( ص ) گفته است « به محمد بن مسلمه فرمان دهيد تا سر ابن ابىّ را بياورد » ، نزد پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اگر مىخواهيد پدرم را بكشيد به خودم امر فرماييد و به خدا سوگند پيش از آنكه از اين جا برخيزيد سرش را براى شما مىآورم . به خدا سوگند تمام قبيلهء خزرج مىدانند كه هيچ كس نسبت به پدر خود از من نيكوكارتر نيست ، او سالهاست كه خوراك و آشاميدنى خود را از دست من خورده است . و من اى رسول خدا ، مىترسم اگر به كس ديگرى فرمان دهيد كه پدرم را بكشد ، من ياراى تحمل ديدن قاتل پدرم را نداشته باشم و او را بكشم و به آتش بيفتم ، و يقين دارم كه عفو شما بهترين و منت شما بزرگترين است . پيامبر ( ص ) به عبد الله فرمود : من نه ارادهء كشتن او را دارم و نه به اين كار فرمان دادهام و تا هر وقت كه ميان ما باشد با او خوشرفتارى خواهيم كرد .
عبد الله گفت : اى رسول خدا ، پدرم همه كارهء مدينه بود و گروهى قصد داشتند او را به رياست خود برگزينند كه خداوند ترا آورد و او را خوار ساخت و مقام ما را به وجود تو بلند مرتبه ساخت ، در عين حال گروهى گرد او جمع شدهاند و به او مطالبى مىگويند ، ولى البته خداوند بر آنها چيره است .
گويد : چون عبد الله از حضور پيامبر ( ص ) بازگشت و دانست كه آن حضرت پدرش را رها
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٣