خيبر هم براى آنها سهمى در محصول خرماى خود منظور كنند و هم اطلاع دهد كه به زودى آنها نزد ايشان خواهند رفت . گفتند ، بنى سعد كجايند ؟ گفت : دويست نفر به فرماندهى و بر بن عليم جمع شدهاند . مسلمانان گفتند همراه ما بيا و ما را به آنها راهنمايى كن . گفت : به شرط آنكه به من امان دهيد . گفتند اگر ما را به آنها و گلهء آنها راهنمايى كنى به تو امان مىدهيم و گر نه امانى براى تو نيست . گفت : چنين باشد .
او به عنوان دليل و راهنما همراه ايشان راه افتاد ، و آن قدر طول كشيد كه مسلمانان به او بدگمان شدند . او مسلمانان را از چند رشته تپه و دره گذراند تا به دشتى رسيدند كه در آن شتر و گوسپند و بز زيادى بود . گفت : اينها رمه و گلهء ايشان است . مسلمانان بر آن غارت بردند و شتران و گوسپندها را گرفتند . مرد گفت : اكنون مرا رها كنيد . گفتند ، تا از تعقيب خيالمان آسوده نشود رهايت نمىكنيم . چوپانان و ساربانها خبر حمله را به بنى سعد رساندند ، و ايشان متفرق شدند و گريختند . راهنما گفت : چرا مرا نگاه داشتهايد ؟ اعراب كه پراكنده شده و گريختهاند .
على ( ع ) فرمود : هنوز به لشكرگاه ايشان نرسيدهايم . مسلمانان به آنجا رسيدند ولى كسى را نديدند . پس اسير را آزاد كردند و چهار پايان را كه پانصد شتر و دو هزار گوسپند بود ، با خود راندند .
ابير بن علاء ، از قول پدر بزرگ عيسى بن عليله برايم نقل كرد كه مىگفت : من در صحراهاى ميان همج و بديع [ 1 ] بودم كه متوجه شدم بنى سعد در حال كوچ و گريزند . گفتم : امروز چه چيزى آنها را چنين ترسانده است ؟ نزديك آنها رفتم و سالارشان و بر بن عليم را ديدم ، پرسيدم : براى چه چنين مىگريزيد ؟ گفت : شر و گرفتارى ، سپاهيان محمد به سراغ ما آمدهاند و ما را ياراى مقابله با ايشان نيست ، قبل از آنكه ما به جنگ آنها برويم آنها بر ما فرود آمدند ، و فرستادهاى از ما را گرفتهاند كه ما او را به خيبر فرستاده بوديم . او وضع ما را به مسلمانان خبر داده است و اين گرفتارى را فراهم كرده است . پرسيدم : فرستادهء شما كه بود ؟ گفت :
برادرزادهام ، و ما ميان همهء عرب جوانى به اين زيركى نمىشناختيم . من گفتم : كار محمد استوار گرديده و بالا گرفته است ، با قريش در افتاد و آن بلا را بر سر آنها آورد ، سپس با دژهاى مدينه در افتاد و بنى قينقاع و بنى نضير و بنى قريظه را خوار و زبون كرد ، اكنون هم آهنگ يهود خيبر را دارد . و بر بن عليم به من گفت : از اين موضوع نترس ! در خيبر مردان كارى ، و دژهاى استوار ، و آب فراوان و هميشگى موجود است ، محمد هرگز به آنها نزديك نخواهد شد و چقدر
هامش
[ 1 ] بديع ، نام جايى از فدك است كه متعلق به مغيرة بن عبد الرحمن بن حارث مخزومى بوده است . ( معجم ما استعجم ، ص 144 ) .