گويد : عبد الرحمن بن عوف بيرون رفت ، و به ياران خود پيوست و به راه افتاد تا به دومة الجندل رسيد .
چون در آنجا فرود آمد ايشان را به اسلام دعوت كرد ، و سه روز صبر كرد و همچنان آنها را به اسلام فرا مىخواند . آنها در آغاز از پذيرش اسلام خوددارى كرده و گفته بودند كه پاسخ او جز با شمشير نخواهد بود ، ولى روز سوم اصبغ بن عمرو كلبى كه رئيس ايشان و مسيحى بود ، مسلمان شد . عبد الرحمن نامهاى براى پيامبر ( ص ) نوشت ، و آن را همراه مردى از قبيلهء جهينه به نام رافع بن مكيث به حضور آن حضرت فرستاد ، و ضمن نامه خود به پيامبر ( ص ) اطلاع داده بود كه مىخواهد از آن قوم براى خود زن بگيرد . پيامبر ( ص ) برايش نوشتند كه با دختر اصبغ ازدواج كند . عبد الرحمن او را به همسرى گرفت و عروسى كرد ، و همراه او به مدينه آمد .
و اين بانو ، مادر ابى سلمة بن عبد الرحمن بن عوف است .
عبد الله بن جعفر ، از صالح بن ابراهيم برايم نقل كرد : پيامبر ( ص ) عبد الرحمن بن عوف را به سوى قبيلهء كلب هم اعزام داشت و به او فرمود : اگر مسلمان شدند ، با دختر پادشاه يا بزرگ ايشان ازدواج كن . چون عبد الرحمن عوف پيش آنها رسيد آنها رسيد آنها را به اسلام دعوت كرد .
گروهى پذيرفتند و گروهى پرداخت جزيه را پذيرفتند ، و عبد الرحمن بن عوف با تماضر دختر اصبغ بن عمرو كه پادشاه ايشان بود ، ازدواج كرد و همراه او به مدينه آمد و او مادر ابى سلمه است .
سريّه على بن ابى طالب ( ع ) به فدك [ 1 ] و بنى سعد در شعبان سال ششم
عبد الله بن جعفر ، از قول يعقوب بن عتبه برايم نقل كرد : پيامبر ( ص ) على ( ع ) را با صد مرد به قبيلهء بنى سعد در ناحيهء فدك اعزام فرمود ، زيرا به پيامبر ( ص ) خبر رسيده بود كه آنها جمع شده و مىخواهند يهود خيبر را مدد رسانند .
على ( ع ) شبها راه مىپيمود و روزها در كمين به سر مىبرد تا آنكه به همج [ 2 ] رسيد . در آنجا جاسوسى از دشمن را گرفتند ، و از او پرسيدند تو كيستى ؟ و چه اطلاعى از جمعيت بنى سعد دارى ؟ گفت : من اطلاعى ندارم . بر او سخت گرفتند ، ناچار اقرار كرد كه جاسوس ايشان است و او را به خيبر فرستادهاند تا آمادگى آنها را به اطلاع ايشان برساند ، مشروط بر اينكه يهوديان
هامش
[ 1 ] فدك ، نام دهكدهاى نزديك به خيبر است كه ميان آن و مدينه شش شب راه است . ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 255 ) .
[ 2 ] همج ، نام آبى است ميان خيبر و فدك ( طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 65 ) .