تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
اسير بن زارم و ديگران مطالبى شنيدند ، و پيش پيامبر ( ص ) برگشتند . هنوز چند شبى از رمضان باقى مانده بود كه آمدند ، و اخبارى را كه ديده و شنيده بودند ، به عرض پيامبر ( ص ) رساندند و سپس در شوال به جنگ اسير رفت . ابن ابى حبيبه ، با اسناد خود از ابن عباس برايم نقل كرد كه گفته است : اسير بن زارم مردى شجاع بود ، و پس از كشته شدن ابو رافع ، يهود او را به اميرى خود برگزيده بودند . چون اسير بن زارم به اميرى يهود رسيد ، براى آنان چنين گفت : به خدا قسم محمد به سوى هر يك از يهود كه حركت كرده است يكى از اصحاب خود را مأمور جنگ كرده ، و هر چه خواسته ، از يهوديان كشته است ، من قصدم اين است كارى بكنم كه هيچ كس نكرده است . گفتند : مىخواهى چه بكنى ، كه ديگران نكرده‌اند ؟ گفت : به قبيلهء غطفان مىروم و آنها را جمع مىكنم . همين كار را كرد و آنها را گرد آورد ، و به ايشان گفت : اى يهوديان ما در شهر و ديار محمد به جنگ او مىرويم ، و هر كس كه در شهر و ديار خود جنگ كند دشمن در بعضى از هدفهايش بر او چيره مىشود . گفتند : خوب انديشيده‌اى . اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد . اتفاقا خارجة بن حسيل اشجعى به حضور پيامبر ( ص ) آمد . حضرت از او پرسيدند : پشت سرت چه خبر بود ؟ گفت : من در حالى از اسير بن زارم جدا شدم كه قصد داشت با سپاهيان يهود براى جنگ با تو حركت كند . ابن عباس گويد : رسول خدا ( ص ) مردم را فرا خواند و سى نفر جمع شدند . عبد الله بن انيس گويد : من هم از آن سى نفر بودم ، رسول خدا ( ص ) عبد الله بن رواحه را فرماندهء ما قرار داد . گويد : به راه افتاديم تا به خيبر رسيديم . كسى را پيش اسير بن زارم فرستاديم و پيام داديم كه آيا ما در امانيم كه پيش تو بياييم و بگوييم كه براى چه آمده‌ايم ؟ پاسخ داد : آرى ، مشروط بر اينكه من هم از ناحيه شما در امان باشم . گفتيم : چنين است . پيش او رفتيم و گفتيم ، رسول خدا ما را پيش تو فرستاده‌اند تا بگوييم به حضورش بيايى تا نسبت به تو نيكى فرمايد ، و تو را به فرماندهى خيبر منصوب كند . گويد : اسير بن زارم به طمع افتاد و با يهود مشورت كرد ولى آنها با او در مورد بيرون آمدنش مخالفت كردند ، و گفتند : محمد هيچگاه مردى از بنى اسرائيل را به فرماندهى منصوب نمىكند . گفت : بر فرض كه چنين باشد ، ما از جنگ خسته شده‌ايم . و با سى نفر از يهوديان ، همراه ما بيرون آمد ، در حالى كه همراه هر يهودى يك مسلمان بر شترش سوار بود . گويد : همچنان به راه افتاديم تا به منطقهء « ثبار » [ 1 ] رسيديم ، آنجا
هامش
[ 1 ] ثبار ، نام جايى است در شش ميلى خيبر . ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 361 ) .