به خانوادهشان برگرداند .
سريّهء عبد الرحمن بن عوف به دومة الجندل در شعبان سال ششم
سعيد بن مسلم بن قمّادين ، از عطاء بن ابى رباح ، از ابن عمر برايم نقل كرد كه گفته است :
پيامبر ( ص ) عبد الرحمن بن عوف را احضار فرمود و گفت : آماده شو كه من بخواست خداوند امروز يا فردا تو را به سريّهاى اعزام خواهم داشت .
ابن عمر گويد : چون اين را شنيدم گفتم : فردا براى نماز صبح به حضور پيامبر ( ص ) خواهم رفت ، تا سفارشهاى آن حضرت را به عبد الرحمن بن عوف بشنوم .
گويد : سحرگاه براى نماز به مسجد رفتم . ابو بكر و عمر و گروهى از مهاجران كه عبد الرحمن بن عوف هم ميانشان بود ، در مسجد بودند . معلوم شد پيامبر ( ص ) دستور داده بودند كه عبد الرحمن همان شبانه به دومة الجندل برود ، و آنها را به اسلام دعوت كند . همراهان او كه هفتصد نفر پياده بودند ، پيش از سحر بيرون رفته و در جرف لشكر فراهم كرده بودند .
پيامبر ( ص ) به عبد الرحمن گفتند : چه چيز تو را از يارانت باز داشته است ؟ گفت : ملاحظه مىكنيد كه جامهء سفر بر تن دارم و دوست مىداشتم كه يك بار ديگر شما را زيارت كنم . ابن عمر گويد : عبد الرحمن عمامهاى بر سر پيچيده بود . پيامبر ( ص ) او را فراخواندند و مقابل خود نشاندند ، و با دست خود عمامهء او را باز كردند ، و عمامهء سياهى براى او بستند ، و دنبالهء آن را ميان كتف او آويختند ، و فرمودند : اى پسر عوف چنين عمامه ببند ! و ابن عوف شمشير بسته بود . آنگاه پيامبر ( ص ) فرمودند : به نام خدا به جهاد برو و فقط در راه خدا با كافران جنگ كن ، مكر و فريب مكن ، و هيچ كودكى را نكش . سپس پيامبر ( ص ) دستهاى خود را گشود ، و فرمود : اى مردم از پنج چيز پيش از آنكه به شما برسد پرهيز كنيد ! كم فروشى ميان مردمى رايج نمىشود ، مگر اينكه خداوند آنها را به قحطى و كمى محصول گرفتار مىسازد كه شايد از آن باز گردند . هيچ مردمى پيمان شكنى نمىكنند ، مگر اينكه خداوند دشمن را بر ايشان چيره مىگرداند . هيچ قومى از پرداخت زكات خوددارى نمىكند ، مگر اينكه باران آسمان را از ايشان مىگيرد ، و اگر به خاطر چهارپايان نباشد حتى آب خوردن را هم خواهد گرفت . ميان هيچ قومى فحشاء ظاهر نمىشود ، مگر اينكه خداوند ايشان را گرفتار طاعون مىسازد . و هيچ قومى احكام بر خلاف قرآن صادر نمىكند ، مگر اينكه خداوند آنها را گروه گروه مىسازد ، و شدت و سختگيرى بعضى را به بعضى ديگر مىچشاند .