سراغ خانهء پيامبر ( ص ) آمد و در زد . پيامبر ( ص ) فرمود : كيست ؟ دحيه خود را معرفى كرد .
فرمود : وارد شو . او به حضور پيامبر ( ص ) رسيد ، و آن حضرت از او اخبار مربوط به ملاقات با هرقل را از اول تا آخر پرسيدند . دحيه سپس به پيامبر ( ص ) گزارش داد : چون به حسمى رسيدم گروهى از قبيلهء جذام بر من حمله كردند و هيچ چيز براى من باقى نگذاشتند ، به طورى كه فقط با همين جامهء ژنده به مدينه آمدم .
موسى بن محمد ، برايم نقل كرد كه از پير مردى شنيده است كه هنيد بن عارض و پسرش عارض بن هنيد ، كه هر دو مردمى شوم و فرومايه بودند ، راه را بر دحيه بستند و هر چه كه داشت با خود بردند . چون بنى ضبيب از اين موضوع آگاه شدند ، گروهى از ايشان كه ده نفر بودند ، و از جمله نعمان بن ابى جعال ، براى پس گرفتن اموال دحيه حركت كردند . نعمان مرد صحرا ، و چابك و تير انداز بود . نعمان و قرّة بن ابى اصفر صلعى به يك ديگر تير اندازى مىكردند . قرّه تيرى به نعمان زد كه به پاشنهء پايش خورد و او را به زمين انداخت . نعمان در عين حال بپاخاست و تيرى پهن به قرّه انداخت و گفت : بگير از جوانمرد ! تير به زانوى او خورد و زانويش را شكافت و او را از پاى درآورد . آن گروه ، اموال دحيه را پس گرفتند و به او باز دادند ، و او همراه اموال خود به سلامت به مدينه رسيد .
موسى بن محمد ، همچنين گفت كه از پير مرد ديگرى شنيدم كه مىگفت كالاهاى دحيه را مردى از قضاعه كه با او دوست بود مسترد داشت و به دحيه تسليم كرد . چون دحيه به مدينه رسيد ، موضوع را براى رسول خدا ( ص ) بيان داشت ، و پيامبر ( ص ) ، خون هنيد و پسرش را حلال فرمود ، و دستور داد كه گروهى به اين منظور حركت كردند كه زيد بن حارثه همراه دحيه به همين منظور به راه افتاد .
رفاعة بن زيد جذامى قبلا به حضور پيامبر ( ص ) آمده بود ، و پيامبر به او اجازهء اقامت در مدينه داده بودند و او مقيم آنجا بود . او از پيامبر ( ص ) خواست تا آن حضرت همراه او نامهاى براى خويشاوندانش مرقوم فرمايند . پيامبر ( ص ) نامهاى به اين مضمون نوشت و همراه رفاعه فرستاد :
« بسم الله الرحمن الرحيم ، اين نامه براى رفاعة بن زيد نوشته مىشود كه براى همهء افراد قبيلهء خود و كسانى كه همراه ايشانند ببرد ، و آنها را به سوى خدا و رسول خدا فرا خواند .
هر كس اين دعوت را بپذيرد از حزب خدا و رسول خدا خواهد بود ، و هر كس نپذيرد دو ماه در امان خواهد بود » .
چون رفاعه با اين نامه پيش قوم خود آمد و آن را براى ايشان خواند ، همگى به او پاسخ
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٢١