تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
كرد كه من ابو العاص را پناه داده‌ام . پيامبر ( ص ) به مردم فرمود : شنيديد كه زينب چه گفت ؟ گفتند : آرى . فرمود سوگند به كسى كه جانم در دست اوست من هم پيش از آنكه اين مطلب را همانطور كه شما شنيديد بشنوم ، خبرى از اين موضوع نداشتم ، به هر حال مؤمنان نسبت به ديگران برترى دارند ، ديگران به آنها پناه مىبرند ، و ما هم كسى را كه زينب پناه داده است پناه داديم . چون پيامبر ( ص ) به خانهء خود برگشت ، زينب به حضور پدر آمد و استدعا كرد تا اموال ابو العاص را مسترد دارند . پيامبر ( ص ) پذيرفتند و به زينب دستور فرمودند كه ابو العاص با او نزديكى نكند ، چه تا هنگامى كه او كافر باشد بر زينب ، و زينب بر او حلال نيست . آنگاه پيامبر ( ص ) با اصحاب خود صحبت فرمود . كالاهاى افراد مختلفى از قريش همراه ابو العاص بود كه مسلمانان همه را حتى طنابها و آفتابه‌اش را هم پس دادند ، و هيچ چيز از او در دست ايشان باقى نماند . ابو العاص به مكه برگشت و كالاهاى هر كس را تسليم كرد و گفت : آيا چيزى از كسى باقى مانده ؟ گفتند : نه . گفت : اكنون گواهى مىدهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست ، و محمد ( ص ) رسول خداست . من در مدينه اسلام آوردم و فقط به اين جهت در مدينه نماندم كه ترسيدم شما تصور كنيد اسلام آوردم براى اينكه اموال شما را از ميان ببرم . آنگاه ابو العاص به مدينه برگشت و پيامبر ( ص ) زينب را با همان عقد زناشويى قبلى به او دادند . و گفته شده است كه اين كاروان به عراق مىرفته است ، و راهنماى آن فرات بن حيّان عجلى بوده است . محمد بن ابراهيم گفت : مغيرة بن معاويه گريخت و آهنگ مكه كرد ، و از راه اصلى به طرف مكه مىرفت . سعد بن ابى وقّاص كه همراه هفت نفر ديگر از آن راه مىآمدند ، او را ديدند و دوباره اسيرش كردند . و گفته‌اند ، شخصى كه او را اسير كرد خوّات بن جبير بود كه او را با خود به مدينه آورد . آنها براى استراحت از گرما توقف كرده بودند و پيش از غروب وارد مدينه شدند . محمد بن ابراهيم گفت : ذكوان خدمتگزار عايشه از قول عايشه نقل كرد : پيامبر ( ص ) به او فرمودند : مواظب اين اسير باش ! و از خانه بيرون رفتند . عايشه گويد : من با زنى سرگرم گفتگو شدم و مغيره قرار كرده بود ، بدون اينكه من متوجه شوم . پيامبر ( ص ) برگشتند و مغيره را نديدند ، پرسيدند : اسير كجاست ؟ گفتم : به خدا نفهميدم ، همين الآن اينجا بود و من از او غافل شدم . پيامبر ( ص ) فرمودند : خدا دستت را قطع كند ! سپس از خانه بيرون رفتند و مردم را صدا زدند ، و مردم به سراغ مغيره رفتند و او را در صورين گرفتند و باز آوردند . عايشه گويد : پيامبر ( ص ) پيش من آمدند ، و من دست خود را مىماليدم . فرمود : تو را چه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 419 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)