مقداد به من خبر داده بود كه مسعده ، محرز را كشته است - من به مقداد گفتم : يا بايد كشته شوم ، و يا قاتل محرز را بكشم . ابو قتاده اسب خود را راند تا به دشمن رسيد . مسعده براى جنگ با او ايستاد ، و ابو قتاده با نيزه به او حمله كرد و به پشت او كوبيد ، و گفت : بگير كه من خزرجى هستم . مسعده به خاك افتاد و مرد . ابو قتاده پايين آمد و برد خود را روى لاشهء مسعده انداخت و اسب او را با خود به صورت يدك برد ، و به تعقيب دشمن پرداخت تا به پيشتازان مسلمانان رسيد .
چون مسلمانان از پى رسيدند و برد ابو قتاده را بر روى جسد مسعده ديدند ، پنداشتند كه ابو قتاده كشته شده است و انا لله و انا اليه راجعون گفتند . پيامبر ( ص ) فرمود : نه ، اين را ابو قتاده كشته و برد خود را بر او افكنده است تا معلوم باشد كه به وسيلهء او كشته شده است . حال هم اسب و جامه و سلاح اين كشته را به ابو قتاده تسليم كنيد ، و ابو قتاده همه را براى خود برداشت .
قبلا سعد بن زيد جامه و سلاح مسعده را برداشته بود ، كه پيامبر ( ص ) فرمودند : نه به خدا قسم ابو قتاده او را كشته است ، جامه و سلاح را به او تسليم كن .
عبد الله بن ابى قتاده ، از قول پدرش برايم نقل كرد كه مىگفت : در آن روز چون پيامبر ( ص ) به من رسيدند ، نگاهى به من كرده و فرمودند : خداوندا به زيبايى موى و چهره ابو قتاده بركت بده ! و فرمودند : چهرهات شادان است و شاد باد . گفتم : و چهرهء تو هم اى رسول خدا ( ص ) چنين باد . پرسيدند : مسعده را تو كشتى ؟ گفتم : آرى . پرسيدند : اين زخمى كه به چهرهات هست چيست ؟ گفتم : تير خوردم . فرمود : نزديك بيا ! نزديك رفتم . رسول خدا ( ص ) آب دهان خود را بر آن ماليدند . آن زخم نه چرك كرد و نه نشانى از آن بر جاى ماند . گويند : با آنكه ابو قتاده در هفتاد سالگى در گذشت ، چهرهء او چون جوانان پانزده ساله مىنمود . ابو قتاده مىگويد : پيامبر ( ص ) در آن روز اسب و اسلحهء مسعده را به من بخشيدند ، و براى من دعا فرمودند .
ابن ابى سبره ، از قول سليمان بن سحيم برايم نقل كرد كه سعد بن زيد اشهلى مىگفت : در روز سرح چون خبر آماده باش به ما رسيد ، من در محلهء بنى عبد الاشهل بودم . زره پوشيدم و مسلح شدم ، و بر اسب آماده و ورزيدهء خودم كه نامش نجل بود سوار شدم ، و به حضور پيامبر ( ص ) رسيدم . آن حضرت زره و مغفر پوشيده بود و فقط چشمهايش ديده مىشد ، و در اين هنگام سواران به طرف ناحيهء قناة مىرفتند . پيامبر ( ص ) متوجه من شده و فرمودند : حركت كن ! تو را فرماندهء سواران كردم ، برويد تا من هم انشاء الله به شما ملحق شوم . من ساعتى اسب خود را با شتاب راندم ، و بعد آزادش گذاشتم و به حال خود مىرفت . به اسبى درمانده برخوردم و با خود گفتم اين حيوان چيست ؟ و به جسد مسعده عبور كردم كه او را ابو قتاده كشته بود ، و بعد به
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 412
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤١٢