تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
ديدم اسب پير ، لاغر و سرخ رنگى است كه ياراى دويدن ندارد ، و معلوم شد كه از مناطق دور او را رانده‌اند و خسته و عقب مانده است . قطعه ريسمانى به گردنش بستم و رهايش كردم و گفتم ، اگر كسى از مسلمانها او را بگيرد خواهم گفت كه اين علامت من است كه بر گردنش مىباشد . من توانستم به شخصى بنام مسعده برسم ، و با همان نيزه‌اى كه بر او پرچم بسته شده بود ، نيزه‌اى به او زدم كه خطا كرد ، و او برگشت و نيزه به من پراند كه آن را با بازوى خود گرفتم و شكستم و او از من گريخت . من نيزه‌ام را كه با پرچم بود همانجا نصب كردم و گفتم ، باشد تا ياران من آن را ببينند . در اين هنگام ، ابو قتاده در حالى كه عمامه زرد بر سربسته و سوار بر اسبش بود ، رسيد و به من پيوست . ساعتى با او در تعقيب مسعده اسب دوانديم ، او اسب خود را بر انگيخت و بر اسب من پيشى گرفت و اسب او بهتر از اسب من بود و جلو رفت به طورى كه از نظرم پنهان شد . هنگامى كه به او رسيدم ، ديدم جامهء خود را بيرون مىآورد ، گفتم : چه مىكنى ؟ گفت : همان كار را مىكنم كه تو با آن اسب كردى . و متوجه شدم كه مسعده را كشته است و او را در جامهء خود مىپيچيد . مقداد گويد : برگشتيم و ديدم كه آن اسب در دست علبة بن زيد حارثى است . گفتم : اين اسب غنيمت من است ، و اين هم علامت من كه بر گردنش است . گفت : بيا به حضور پيامبر برويم . رسول خدا ( ص ) آن را جزء غنايم منظور فرمود . سلمة بن اكوع شروع به دويدن كرد ، و همچون يوزپلنگ مىدويد و از اسبها جلو مىافتاد . سلمه گويد : چنان دويدم كه به دشمن رسيدم و شروع به تيراندازى كردم و هر تيرى كه مىانداختم ، مىگفتم : بگير كه من پسر اكوعم . سوارى از سواران دشمن بر من حمله آورد ، و گريختم و او به من نرسيد تا اينكه به جاى امنى رسيدم و بر او مشرف شدم و همين كه توانستم ، تيرى بر او انداختم و گفتم : بگير كه من پسر اكوعم و امروز روز نابودى افراد پست است . همچنان مشغول جنگ و ستيز با آنها بودم ، و مىگفتم : كمى صبر كنيد تا اربابهاى شما ، مهاجرين و انصار برسند . آنها بيشتر عصبانى مىشدند و باز به من حمله مىكردند ، و من مىگريختم و آنها از رسيدن به من عاجز مىشدند ، تا آنكه همراه آنها به ذى قرد [ 1 ] رسيدم . و پيامبر ( ص ) و سواران غروب به ما رسيدند . گفتم : اى رسول خدا ، اينها تشنه‌اند و همراه خود آب ندارند مگر اندكى ، اگر مرا همراه صد نفر اعزام فرماييد ، هر چه از گله در دست ايشان
هامش
[ 1 ] ذى قرد ، در فاصلهء يك روز راه تا مدينه ، در راه غطفان است و هم گفته‌اند ، به فاصلهء دو روز از مدينه و در راه خيبر است . ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 360 ) .