تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
نيزه جنگ كرد ، مسعده به او حمله آورد ، و با نيزه به پشت او زد ، و نيزهء محرز هم شكسته شده بود . اسب محرز او را فرو افكند و گريخت و به جاى خود در مدينه برگشت . همين كه زنها و اهل خانه اسب را ديدند ، گفتند : محرز كشته شده است . و گفته‌اند : محرز بر اسبى از عكاّشة بن محصن سوار بود كه نامش جناح بود ، و مدتى سواره جنگ كرد . و گويند : كسى كه محرز بن نضله را كشت ، مردى به نام اوثار بود . عبّاد بن بشر به اوثار روى آورد و به جنگ با يك ديگر پرداختند ، و آن قدر نيزه به يك ديگر زدند كه نيزه‌هاى آن دو شكست ، و سپس با شمشير به يك ديگر حمله كردند . عبّاد بن بشر اوثار را گرفت و با خنجرى كه همراه داشت ضربه‌اى زد و او را كشت . عمر بن ابى عاتكه ، از قول عروه برايم نقل كرد كه گفته است : اوثار ، و پسرش عمرو ، هر دو بر اسبى به نام فرط دو تركه سوار شده بودند ، و عكّاشة بن محصن هر دو را كشت . زكريا بن زيد ، از قول امّ عامر ، دختر يزيد بن سكن برايم نقل كرد كه گفته است : من هنگام عزيمت محرز براى پيوستن به سپاه رسول خدا ( ص ) حضور داشتم . به خدا قسم همانطور كه بر روى كوشكهاى خود بوديم ، متوجه به پا خاستن گرد و غبار شديم كه ناگاه ذو اللّمه ( كاكلى ) اسب محمد بن مسلمه پيدا شد و آهنگ طويلهء خود كرد . گفتم : به خدا قسم محرز كشته شد . مردى از قبيله را سوار بر همان اسب كرديم ، و گفتيم : برو از حال رسول خدا خبر بگير ، و سريع پيش ما بر گرد و خبر بياور . او اسب را به تاخت در آورد و به هيفا رفت ، و خبر سلامتى پيامبر ( ص ) را براى ما آورد . و ما خدا را به شكرانهء سلامتى رسول خدا سپاس گفتيم . ابن ابى سبره ، از صالح بن كيسان برايم نقل كرد كه محرز بن نضله يك روز قبل از شهادت خود گفته است : در خواب ديدم كه آسمان براى من گشوده شد ، و من وارد آسمان دنيا شدم و به آسمان هفتم و سپس به سدرة المنتهى رسيدم ، و سروشى به من گفت : اينجا منزل تو است . من خواب خود را با ابو بكر كه خواب‌گزارترين مردم بود ، در ميان گذاشتم . او گفت : مژده باد تو را به شهادت . گويد : يك روز پس از آن محرز كشته شد . يحيى بن عبد الله بن ابى قتاده ، از قول مادر خود ، و او از قول پدر خود ، برايم نقل كرد كه ابو قتاده مىگفت : من مشغول شستشوى سر خود بودم ، يك طرف را شسته بودم كه متوجه شدم اسبم جروه شيهه مىكشد ، و سم به زمين مىكوبد . با خود گفتم : جنگى پيش آمده است . برخاستم در حالى كه نيمهء ديگر سرم را نشسته بودم ، سوار شدم و بردى هم همراه داشتم ، در اين موقع رسول خدا ( ص ) را ديدم كه فرياد آماده باش مىكشد . من به مقداد بن عمرو رسيدم ، و ساعتى همراه او حركت كردم . اسب من از اسب او تيز روتر بود و من از او سبقت گرفتم - قبلا
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 411 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)