تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
قسم براى ماديان مسأله‌اى پيش آمده است . تو بره‌اش را نگاه كرديم پر از علف بود ، گفتند : شايد تشنه است ، آب برايش بردند نخورد . همين كه سپيده دميد ، مقداد سلاح پوشيد و بر اسب خود زين نهاد ، و از خانه بيرون آمد و نماز صبح را با پيامبر ( ص ) گزارد و چيزى نديد . پيامبر ( ص ) به خانهء خود برگشتند و مقداد هم به خانهء خود برگشت . اسب مقداد همچنان آرام نمىگرفت . مقداد همچنان كه زين اسب ، و اسلحهء خود را آماده داشت دراز كشيد ، و يك پاى خود را روى پاى ديگرش نهاد كه ناگاه كسى پيش او آمد و گفت : اسب سواران را فرا خواندند . ابو ذر مىگفت : ما پس از آنكه ماده شتران پيامبر ( ص ) را آب داده ، و شيرشان را دوشيده بوديم ، در خيمه‌هاى خود خوابيديم ، نيمه شب عيينه با چهل سوار به ما هجوم آورد و در حالى كه بالاى سر ما ايستاده بودند ، با فرياد ما را صدا زدند . پسرم در برابر آنها ايستاد ، او را كشتند ، زن او و سه نفر ديگر همراهش بودند كه نجات پيدا كردند . من از آنها فاصله گرفتم و چون سرگرم باز كردن پاى بندهاى شتران بودند از من غافل شدند ، و سپس شروع به راندن شترها كردند . من خود را به حضور پيامبر ( ص ) رساندم و خبر دادم و آن حضرت لبخند زدند . سلمة بن اكوع مىگويد : سحرگاه از مدينه به قصد رفتن به گلهء شتران پيامبر و آوردن شير آنها بيرون آمدم كه به غلام عبد الرحمن بن عوف كه ساربان شترهاى او بود برخوردم . معلوم شد آنها اشتباهى به محل چراى شتران پيامبر ( ص ) رفته‌اند ، و او به من خبر داد كه عيينة بن حصن به همراهى چهل سوار بر گلهء پيامبر ( ص ) غارت برده است . همچنين گفت كه : متوجه شده است گروه ديگرى هم به يارى عيينه آمده‌اند . گويد : اسب خود را به طرف مدينه راندم و شتابان خود را به دروازهء ثنيّة الوداع رساندم و با فريادى رسا ، سه مرتبه اعلام خطر كردم و صداى من در همهء مدينه شنيده شد . موسى بن محمد ، از عاصم بن عمر ، از محمود بن لبيد برايم روايت كرد كه گفته است : سلمة بن اكوع سه مرتبه اعلام خطر كرد ، و سپس همچنان سوار بر اسب خود ايستاد تا پيامبر ( ص ) در حالى كه كاملا مسلح بودند آمدند و ايستادند . نخستين كسى كه به حضور پيامبر ( ص ) آمد مقداد بن عمرو بود كه زره و مغفر پوشيده و شمشير كشيده بود . پيامبر ( ص ) براى او پرچمى به نيزه‌اش بستند ، و فرمودند : برو تا سواران به تو برسند ، و ما هم از پى تو خواهيم آمد . مقداد بن عمرو گويد : در حالى كه از خداوند متعال براى خود آرزوى شهادت مىكردم بيرون آمدم ، و توانستم خود را به دنبالهء دشمن برسانم . بين راه ديدم اسبى عقب مانده ، و سوار آن رهايش كرده و خود با كس ديگرى دو پشته سوار شده است . من اسب عقب مانده را گرفتم ،
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 408 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)