از آنجا در راه شتابان حركت فرموده تا به وادى غران رسيدند كه عاصم بن ثابت و همراهانش آنجا كشته شده بودند .
پيامبر ( ص ) بر آنها رحمت فرستاد و فرمود : شهادت بر شما گوارا و فرخنده باد . قبيلهء لحيان كه از آمدن پيامبر ( ص ) مطلع شده بودند به قلههاى كوهها گريختند ، و مسلمانان به هيچ - كس از ايشان دست نيافتند . پيامبر ( ص ) يكى دو روز آنجا اقامت كردند و گروههايى را از هر سو به جستجو اعزام داشتند ، و آنها هم به كسى دست نيافتند . آنگاه پيامبر ( ص ) حركت فرموده به عسفان رسيدند . پيامبر ( ص ) به ابو بكر گفتند : حركت و ورود من به عسفان به اطلاع قريش رسيده است و آنها مىترسند كه به سراغ آنها برويم ، تو با ده سوار بيرون برو . پس ابو بكر بيرون رفت و تا منطقهء غميم پيش رفت ، و برگشت و كسى را نديده بود .
پيامبر ( ص ) فرمودند به هر حال ، اين خبر به قريش مىرسد و آنها را به وحشت مىاندازد و از اينكه قصد آنها را داشته باشيم خواهند ترسيد - و خبيب بن عدى در دست ايشان اسير بود . و چون به قريش خبر رسيد كه پيامبر ( ص ) به غميم رسيدهاند ، گفتند : محمد به غميم نيامده است مگر براى اينكه خبيب را آزاد سازد . در آن هنگام خبيب و دو نفر از يارانش در بند و زنجير قريش بودند و بر گردنهاى ايشان هم غل نهاده بودند . قريش مىگفتند : محمد به ضجنان رسيد ، و او بر ما حمله خواهد كرد .
ماويّه [ 1 ] پيش خبيب رفت و اين خبر را به او داد ، و گفت : پيامبرت به ضجنان رسيده و آهنگ خلاصى تو را دارد . خبيب گفت : راست مىگويى ؟ گفت : آرى . گفت : خداوند هر چه بخواهد مىكند . ماويّه گفت : به خدا قسم قريش فقط منتظرند كه ماه حرام تمام شود ، و آن وقت تو را از زندان بيرون ببرند و بكشند .
قريش به يك ديگر مىگفتند : فكر مىكنيد كه محمد در ماه حرام با ما جنگ كند ؟ و حال آنكه ما به احترام ماه حرام از كشتن ياران او خوددارى مىكنيم . و منظورشان خبيب بوده كه در دست آنها اسير بود . و همچنان وحشت داشتند كه پيامبر ( ص ) در ماه حرام وارد جنگ شوند .
پيامبر ( ص ) به مدينه برگشتند و مىفرمودند : ما به سوى خداى خود بر مىگرديم و او را مىپرستيم و پروردگار خود را ستايش مىكنيم . پروردگارا تو در سفر همراه مايى و خودت خليفهء ما بر خانوادههايمان . خدايا من از گرفتارى سفر و بدى عاقبت و مشاهدهء امور ناخوش در اهل و مال خود به تو پناه مىبرم . خدايا ما را به اعمال نيكو كه منتهى به خير شود موفق
هامش
[ 1 ] ماويّه ، نام زنى است كه خبيب در خانهء او زندانى بوده است . - م .