از سعيد بن مسيّب برايم نقل كردند كه مىگفت : چون خداوند متعال براى حكيم بن حزام اراده خير فرموده بود ، دو بار از مرگ نجات پيدا كرد . يك بار گروهى از مشركان به قصد آزار رساندن به پيامبر ( ص ) نشسته بودند ، حضرت بيرون آمد و سورهء « يس » را خواند ، و مشتى خاك بر سر آنها افشاند ، همهء آنها كشته شدند بجز حكيم ، يك بار هم روز بدر بود كه به كنار حوض آمد ، هر كس كه از مشركان به كنار حوض آمده بود كشته شد ، مگر حكيم .
گويند : چون قريش آرام گرفتند و مطمئن شدند ، عمير بن وهب جمحى را ، كه از اشخاصى بود كه براى قرعه كشى تير مىكشيد ، فرستادند و گفتند : وضعيت محمد و ياران او را براى ما بررسى كن . او با اسب خود به حركت در آمد و اطراف لشكر گشت زد ، بالا و پايين دره را بررسى كرد و مىگفت : شايد نيروى كمكى يا گروهى در كمين داشته باشند . بعد برگشت و گفت : نه نيروى كمكى دارند ! و نه كمين ! مسلمانان حدود سيصد نفرند - كمى بيشتر يا كمتر - و همراه آنها هفتاد شتر و دو اسب است . آنگاه گفت : اى گروه قريش ! شتران مرگ را با خود حمل مىكنند و شتران آبكش يثرب مرگ سخت را همراه خود مىكشند ! اينها قومى هستند كه هيچ پناهگاه و مدافعى جز شمشير خود ندارند ! نمىبينيد كه سكوت كرده و صحبتى نمىدارند ؟ و زبانهاى خود را همچون زبان افعيها بيرون مىآورند ! به خدا ، نمىبينم كه هيچيك از ايشان كشته شود ، مگر آنكه مردى از ما را بكشد ! و اگر آنها از شما فقط به اندازه خودشان هم بكشند ، پس از آن خيرى در زندگى نخواهد بود ، بنابر اين ، درست رايزنى كنيد و بينديشيد ! يونس بن محمد ظفرى از قول پدرش برايم نقل كرد كه : چون عمير بن وهب به آنها چنين گفت ، ابو اسامه جشمى را ، كه اسب سوار بود ، فرستادند . او هم گرد پيامبر ( ص ) و ياران آن حضرت گشتى زد و پيش قريش بازگشت . گفتند : چه ديدى ؟ گفت : به خدا ، نه مردمى چابك هستند ، نه شمار چندانى دارند و نه ساز و برگ و اسلحهاى ! اما به خدا سوگند ، من ايشان را گروهى ديدم كه به هيچ وجه نمىخواهند كه به خانه خود برگردند ! گروهى هستند طالب مرگ ! هيچ پناهگاه و اتكايى جز شمشير خود ندارند ! كبود چشمانى هستند كه گويى در زير سپرها همچون سنگاند . سپس گفت : مىترسم كه كمين يا نيروى امدادى داشته باشند ! اين بود كه دوباره بالا و پايين دره را بررسى كرد و برگشت و گفت : نه كمين دارند و نه نيروى كمكى ! در عين حال درست بينديشيد و رايزنى كنيد .
عروه و عاصم بن عمر و ابن رومان گويند : چون حكيم بن حزام گفتار عمير بن وهب را شنيد ، ميان مردم راه افتاد و پيش عتبة بن ربيعه آمد و گفت : اى ابو وليد ، تو
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 46
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٦