برخى ديگر مىرفتند . حارث بن عامر ، امية بن خلف ، عتبه و شيبه پسران ربيعه ، حكيم بن حزام ، ابو البخترى ، على بن اميّة بن خلف و عاص بن منبه بيش از ديگران مردد بودند ، چنانچه ابو جهل آنها را متهم به ترس كرد . عقبة بن ابى معيط و نضر بن حارث بن كلده به ابو جهل براى رفتن يارى مىكردند و مىگفتند : اين كار زنهاست ( خوددارى از خروج ) ! همه دربارهء رفتن هماهنگ شويد ، قريش هم مىگفتند : هيچيك از دشمنان خود را در مكه و پشت سر خود نگذاريد .
گويند : از امور ديگرى كه دلالت بر كراهت حارث بن عامر و عتبه و شيبه براى خروج داشت اين بود كه نه به كسى شترى دادند و نه كسى را بردند ، و اگر كسى از همپيمانها و همدستان كه وسيله نداشت پيش ايشان مىآمد و شتر مىخواست مىگفتند : اگر مالى دارى و دوست مىدارى كه بيرون به روى ، برو ! و گر نه بمان ! و اين به حدى رسيد كه قريش هم دانستند .
چون قريش آهنگ حركت كردند به فكر دشمنى ميان خود و بنى بكر افتادند و از ايشان نسبت به كسانى كه در مكه مىماندند ، ترسيدند . عتبة بن ربيعه كه از همه بيشتر مىترسيد گفت : اى گروه قريش ، بر فرض كه شما به آنچه كه مىخواهيد ظفر يابيد نسبت به اين زنان و بچههايى كه مىمانند و قدرتى هم ندارند ، تأمين نداريم ! بنابر اين درست فكر كنيد و رايزنى نماييد ! در اين حال شيطان به صورت سراقة بن جعشم مدلجى درآمد و گفت : اى گروه قريش شما شرف و مكانت مرا در قوم من مىدانيد . من متعهد مىشوم كه اگر مسألهاى ناخوش پيش آيد كنانه به يارى شما خواهند آمد . عتبه خوشحال شد . ابو جهل هم به او گفت : ديگر چه مىخواهى ؟ اين سرور كنانه است و از طرف ما مواظب كسانى است كه مىمانند . عتبه گفت : ديگر چيزى نيست ، من بيرون خواهم آمد .
اما آنچه ميان قريش و بنى كنانه بوده است بنا به گفتهء عطاء بن زيد ليثى چنين است : پسر بچهاى از حفص بن اخيف كه از افراد بنى معيص بن عامر بن لوى بود در جستجوى حيوان گم شدهاش برآمد و او پسركى بود داراى گيسو كه جامهاى زيبا بر تن داشت و نيكو چهره بود . او به عامر بن يزيد بن عامر كه در ضجنان [ 1 ] بود گذشت .
عامر پرسيد : اى پسر تو كيستى ؟ گفت : من پسر حفص بن اخيفم . عامر گفت : اى بنى بكر ، مگر شما از قريش خونى نمىخواهيد ؟ گفتند : چرا . گفت : هر كس اين پسر را در مقابل مردى هم بكشد حسابش را كامل دريافت كرده است ! مردى از بنى بكر كه خونى
هامش
[ 1 ] نام كوهى است نزديك مكه در راه مدينه ( معجم ما استعجم ، بكرى ، ص 618 ) .