گويند : در هيچ خانه و حجرهاى از بنى هاشم و بنى زهره چيزى از آن سنگ نيفتاد . گويند : برادر عاتكه گفت : عجيب خوابى است ! و غمگين بيرون رفت و وليد بن عتبة بن ربيعه را كه از دوستانش بود ديد . و آن خواب را براى او نقل كرد و خواست كه آن را پوشيده بدارد ولى اين صحبت ميان مردم فاش گرديد . عباس گويد :
فردايش رفتم كه طواف كنم ، ابو جهل با گروهى از قريش نشسته بودند و دربارهء خواب عاتكه صحبت مىكردند . ابو جهل به من گفت : اين خوابى كه عاتكه ديده است چيست ؟
گفتم : چه بوده است ؟ گفت : اى فرزندان عبد المطلب ، به اين راضى نشديد كه مردان شما پيشگويى كنند تا اينكه زنان شما هم پيشگويى مىكنند ؟ عاتكه مىپندارد كه چنين و چنان در خواب ديده است ، ما سه روز منتظر مىمانيم و به شما مهلت مىدهيم ، اگر آنچه كه گفته است حق بود كه خواهد بود و اگر چنان نباشد عهد نامهاى خواهيم نوشت كه شما دروغگوترين خاندان عرب هستيد . عباس گفت : اى كسى كه نشيمنت زرد است ، توبه دروغ و پستى شايستهتر از مايى . ابو جهل گفت : ما و شما در مجد و بزرگى هماورد بوديم . شما گفتيد : سقايت و آبرسانى حاجيان از ما باشد ، گفتيم : مهم نيست ، شما حاجيان را آب بدهيد . سپس گفتيد : پردهدارى كعبه باشد ، گفتيم : مسألهاى نيست ، شما عهدهدار پردهدارى و دربانى كعبه باشيد . بعد گفتيد : رياست ندوه با ما باشد ، گفتيم : مهم نيست ، شما غذا تهيه كنيد و مردم را اطعام كنيد . باز گفتيد : رفاده و مواظبت از ضعيفان با ما باشد ، گفتيم : اهميتى نمىدهيم ، شما هر چه كه به آن وسيله ضعفا را مىتوانيد كمك كنيد ، جمع كنيد . در اين هنگام مسابقه به اوج خود رسيده بود و ما چون دو اسب مسابقه بوديم و در بزرگى پيشى مىگرفتيم . ناگاه گفتيد : پيامبرى ميان ماست ! و حالا مدعى شدهايد كه پيامبر زن هم داريد ! نه ! سوگند به لات و عزّى اين ديگر هيچگاه ممكن نيست . عباس گويد : من چارهاى جز انكار نداشتم و اصلا منكر اين شدم كه عاتكه خوابى ديده باشد . چون روز را به شب آوردم همهء زنهايى كه اولاد عبد المطلب بودند پيش من آمدند و گفتند : به آنچه كه اين فاسق دربارهء مردانتان مىگفت رضايت داديد و حالا دربارهء زنها سخن مىگويد و تو گوش مىدهى و در اين باره هيچ غيرت ندارى ؟ گويد : گفتم : و الله بدون توجه بودم و متوجه اين نكته نشدم . حالا فردا او را خواهم ديد . و اگر تكرار كرد از عهدهء او به نفع شما بر خواهم آمد .
فرداى روزى كه عاتكه خواب ديده بود ابو جهل گفت : امروز يك روز گذشت . و روز بعد گفت : امروز دو روز . و در روز سوم گفت : اين سه روز و چيزى از مدت باقى نمانده است ! عباس گويد : روز سوم سخت خشمناك بودم و مىخواستم از ابو جهل كارى ببينم و گذشته را جبران كنم و مخصوصا آنچه را زنان گفته بودند به ياد مىآوردم .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 22
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢