محمد همراه ياران خود قصد حمله به كاروان را داشته است . گفتيم : ما متوجه نشديم .
گفت : آرى ! يك ماه هم در كمين بود و سپس به يثرب برگشت . آن روز كه محمد مىخواست به شما حمله كند سبك بار بوديد ، حالا او آمادهتر است و بر شما روز مىشمرد شمردنى ! بنابر اين ، مواظب كاروان خود باشيد و راى زنى و چاره انديشى كنيد ، چه شما نه ساز و برگ و اسلحه داريد و نه عدهء كافى . كاروانيان تصميم گرفتند و ضمضم را كه در كاروان بود به مكه فرستادند . ضمضم با شتران خود كنار دريا بود و چون قريش از آن جا گذشته بودند او را به بيست مثقال اجير كرده بودند . ابو سفيان او را مأمور ساخت كه به قريش خبر دهد كه محمد حتما به كاروان حمله خواهد كرد . و دستور داد بينى شتر خود را ببرد و هنگامى كه وارد مكه مىشود جل و جهاز شتر را هم واژگون كند و جلو و پشت پيراهن خود را هم به درد و فرياد كشد كه : كمك . . . كمك . . . ! و گفتهاند كه او را از تبوك روانه داشتند [ 1 ] . در كاروان سى مرد قريشى بودند كه از جملهء ايشان عمرو بن عاص و مخرمة بن نوفل را نام بردهاند . و گويند : عاتكه دختر عبد المطلب پيش از ورود ضمضم بن عمرو خوابى ديد كه او را ترساند و در سينهاش بزرگ آمد و به سراغ برادر خود عباس فرستاد و چون آمد گفت : اى برادر امشب خوابى ديدم كه آن را دردناك مىپندارم و مىترسم كه بر قوم تو از آن شر و مصيبت برسد قول بده آن را پوشيده بدارى تا برايت بگويم . و چنين گفت : در خواب ديدم شتر سوارى آمد و در ابطح ايستاد و با صداى بسيار بلند فرياد كشيد كه : اى اهل مكه قريب سه روز ديگر به كشتارگاههاى خود مىرويد . و اين را سه مرتبه تكرار كرد . و ديدم كه مردم گردش جمع شدهاند . سپس وارد مسجد شد ، مردم هم همراهش بودند . ناگاه شترش او را بر فراز كعبه برد و در آن جا هم همچنان سه مرتبه آن را تكرار كرد و سپس شترش او را بر فراز كوه ابو قبيس نهاد و آنجا هم سه مرتبه همان فرياد را كشيد و سنگى از ابو قبيس گرفت و آن را به پايين رها كرد . سنگ همچنان فرود مىآمد و چون به پايين كوه رسيد متلاشى شد . هيچ خانه و حجرهاى در مكه باقى نماند ، مگر اينكه قطعهاى از آن سنگ در آن افتاد . عمرو بن عاص هم مىگفت : من هم تمام اينها را در خواب ديدم ، حتى ديدم كه قطعهاى از آن سنگ ، كه از ابو قبيس جدا شده بود ، در خانه ما فرود آمد و همهء اينها عبرت بود ، ولى خداوند اراده نفرموده بود كه در آن وقت مسلمان شويم و اسلام آوردن ما را تا آن وقت كه اراده فرمود به تأخير انداخت .
هامش
[ 1 ] تبوك . در قديم آن را نخستين مرحله از مراحل شام مىدانستهاند و در چهار منزلى حجر قرار دارد . امروز اين شهر در شمال غربى عربستان سعودى واقع است و از لحاظ نظامى داراى اهميت زيادى است . - م .