ايستاد و به نماز خواندن مشغول شد ، آن دشمن خدا ، كه به قصد حمله غافلگيرانه آمده بود ، چون نزديك شد و عباد بن بشر را ديد با خود گفت : حتما پاسدار مسلمانان است ! پس ، كمان كشيد و تيرى به عباد زد ، عباد تير را بيرون كشيد و اعتنايى نكرد ، دشمن دو تير ديگر به او زد و چون خون ريزى شدت پيدا كرد ، او بسرعت ركوع و سجود خود را انجام داد و نمازش را تمام كرد ، آنگاه ، رفيق خود را صدا زد و گفت : برخيز كه من مجروح شدم ! پس ، عمار برخاست و چون آن مرد عرب متوجه شد كه عمار برخاسته است ، فهميد كه اگر بماند ، او را تعقيب خواهند كرد ، پس ، پا به فرار گذاشت . عمار به عباد بن بشر گفت : برادر ، چرا وقتى اولين تير را به تو زد مرا بيدار نكردى ؟ گفت : من در نماز مشغول خواندن سورهء كهف بودم و نخواستم پيش از اتمام آن سوره نمازم را بشكنم ، ولى بعد ترسيدم كه فرمان رسول خدا را در مورد نگهبانى اجرا نكرده باشم ، اين بود كه تو را بيدار كردم ، و گر نه اگر كشته هم مىشدم نمازم را نمىشكستم . گفتهاند كه رفيق عباد بن بشر ، در آن شب ، عمارة بن حزم بوده ولى به عقيدهء ما عمار ياسر بوده است .
جابر مىگفت : در همين سفر همراه پيامبر ( ص ) بوديم كه مردى از اصحاب آمد و جوجهء پرندهاى همراه داشت ، پيامبر ( ص ) به آن جوجه نگاه مىكرد كه پدر و مادرش يا يكى از آنها آمد و خود را در دست مردى كه جوجهاش را گرفته بود انداخت . مردم از اين موضوع تعجب كردند ، پيامبر ( ص ) فرمود : از كار اين پرنده تعجب كرديد ؟ شما جوجهاش را گرفتيد و او از شدت مهربانى كه به جوجهاش داشت ، خود را به خطر انداخت ، در حالى كه ، سوگند به خدا ، كه مهربانى پروردگارتان به شما از مهربانى اين پرنده نسبت به جوجهاش ، بيشتر است .
واقدى مىگويد : در اين جنگ پيامبر ( ص ) گاهى همچنان كه سوار بر شتر خود بودند روى به مشرق نماز مىگزاردند .
جابر مىگويد : موقعى كه از اين جنگ برمىگشتيم ، پيامبر ( ص ) پيش ما آمدند ، من كه زير سايه درختى نشسته بودم ، به پيامبر ( ص ) عرض كردم : زير سايه درخت بياييد اى رسول خدا . پس ، ايشان آمدند و در سايه قرار گرفتند ، من خواستم چيزى خوردنى آماده كنم ولى بجز نصف خيار چيز ديگرى در كيسهء سفرى خود نيافتم ، همان را چند قسمت كردم و به حضور آن حضرت آوردم ، فرمود : از كجا خيار آورديد ؟ گفتم :
باقى ماندهء زاد و توشهاى است كه از مدينه داشتهايم . پس ، پيامبر ( ص ) از آن خورد .
گويد : مردى هم همراه ما بود كه مركوبهايمان را به چرا مىبرد ، او جامهء كهنه و پارهاى به تن داشت . پيامبر ( ص ) پرسيد : آيا جامهء ديگرى ندارد ؟ گفتيم : چرا ، در كيسهء
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٦