كن . اما او نپذيرفت و رفت كمانش را برداشت ولى افتاد و پايش شكست و در نتيجه او را به نوبت بر دوش حمل مىكرديم . گويد : همسر ابو رافع و ديگر ساكنان خانه ، پس از قتل او ، شروع به داد و فرياد كردند ولى مردم از ترس ، در سراسر شب ، درها را نگشودند . گويد : ما در يكى از راه آبهاى قلعه خيبر پنهان شديم ، يهوديان و حارث پدر زينب خود را به خانهء ابو رافع رساندند ، همسر او پيش حارث آمد و گفت : آنها همين الآن بيرون رفتند . حارث همراه سه هزار نفر به جستجوى ما بر آمد و به وسيلهء شعلههاى آتش درختان خرما و ميان شاخ و برگ آن را روشن مىكردند كه ما را بيابند و مكرر از روى پلى كه ما زير آن پنهان شده بوديم گذشتند ولى ما را نديدند . چون خسته شدند و چيزى نديدند پيش همسر ابو رافع برگشتند و به او گفتند : آيا كسى از آنها را مىشناسى ؟ گفت : صداى عبد الله بن عتيك را شناختم و او ، كه مدتى در اين سرزمين زندگى مىكرد ، همراه ايشان بود . يهوديان دوباره به جستجوى مسلمانان پرداختند . گويد : مسلمانان با يك ديگر مذاكره كردند و گفتند : اگر يكى از ما برود و ببيند كه آيا ابو رافع كشته شده است يا نه ، خوب خواهد بود . اسود خزاعى متعهد اين كار شد ، او خود را به لباس يهوديان درآورد ، چوبى را آتش زد و به دست گرفت و خود را ميان يهوديان جا زد ، هنگامى كه يهوديان دوباره به قصر ابو رافع برگشتند ، او هم همراه آنها وارد شد و ديد كه در خانهء ابو رافع جمعيت زيادى گرد آمده است . اسود گويد : يهوديان همه گرد آمده و مىخواستند ببينند كه ابو رافع در چه حال است . همسرش ، در حالى كه چراغى در دست داشت ، بر روى او خم شد كه بفهمد او مرده يا زنده است ، آنگاه ، گفت : سوگند به خداى موسى ، كه ابو رافع مرده است ! گويد : دلم مىخواست كه از مرگ او مطمئن شوم ، اين بود كه دوباره وارد اطاق شدم و فهميدم كه حتما مرده است .
يهوديان با شيون و زارى مشغول آماده ساختن مراسم تدفين شدند و من با آنكه كمى تأخير كرده بودم خود را پيش دوستانم ، در همان راه آب ، رساندم و خبرشان دادم . دو روز در آنجا مخفى بوديم تا از تعقيب ما دست بردارند و بعد گريختيم و به مدينه آمديم .
هر يك از ما مدعى بود كه ابو رافع را او كشته است . هنگامى به مدينه رسيديم ، كه پيامبر ( ص ) بر منبر بود ، چون ما را ديد ، فرمود : روسپيد باشيد ! گفتيم : روى تو سپيد باد اى رسول خدا ! پرسيد : آيا كشتيدش ؟ گفتيم : آرى ، و همهء ما مدعى قتل او بوديم . فرمود :
شمشيرهايتان را بياوريد . شمشيرها را به حضورش برديم ، نگاهى فرمود و گفت : بر روى شمشير عبد الله بن انيس اثر اغذيه موجود در شكم ابو رافع مانده است ، بنابر اين ، اين شمشير او را كشته است . گويد : ابن ابى الحقيق [ ابو رافع ] گروه زيادى از قبيلهء غطفان و عربهاى دور خود را جمع كرده و براى آنها جايزههاى كلان تعيين كرده بود كه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٣