خود دو دست لباس نو دارد . فرمود : لباسهاى خوبت را بپوش . و او چنان كرد ، چون لباسها را پوشيد و به راه افتاد كه برود ، پيامبر ( ص ) فرمودند : خدا گردنش را بزند ، اين طور بهتر نيست ؟ آن مرد كه اين را شنيد گفت : اى رسول خدا ، گردنم در راه خدا زده بشود ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : آرى ، در راه خدا . جابر مىگويد : پس از مدتى گردن او در راه خدا زده شد .
باز جابر گويد : در همان موقع كه پيامبر ( ص ) با ما صحبت مىفرمود ، علبة بن زيد حارثى سه عدد تخم شتر مرغ آورد و گفت : هنگامى كه در جستجوى شتر مرغ بودم ، اينها را پيدا كردم . پيامبر ( ص ) به من فرمودند : اى جابر اين تخمها را بپز ! من برخاستم ، آنها را پختم و در بشقاب چوبى بزرگى گذاشتم و در صدد بر آمدم كه نان پيدا كنم ، ولى نان نبود . پس ، پيامبر ( ص ) و اصحاب بدون نان ، شروع به خوردن آن تخم شتر مرغ كردند . گويد : پيامبر ( ص ) كه خوردند و دست كشيدند ، من ديدم كه چيزى از آن كاسته نشد ، پس از اينكه پيامبر ( ص ) برخاستند ، عموم اصحاب از همان غذا خوردند . سپس ، هنگامى كه هوا خنكتر شد ، حركت كرديم . جابر مىگويد : همانطور كه در حركت بوديم ، پيامبر ( ص ) پيش من آمدند و گفتند : تو را چه مىشود اى جابر ؟ گفتم : از بخت بد من شتر بدى نصيبم شده است ، مردم همگى مرا گذاشتند و رفتند و اين هم درمانده شده و حركت نمىكند . پيامبر ( ص ) شتر خود را خواباندند و فرمودند : آب همراهت هست ؟ گفتم : آرى . و پيالهاى آب آوردم ، پيامبر ( ص ) در آن آب دميدند و بر سر و پشت و پاشنههاى شتر من پاشيدند ، سپس ، فرمودند : چو بدستى خود را به من بده . من تكه چوبى از درختى كندم و به ايشان دادم ، پيامبر ( ص ) به پشت و پهلوى حيوان سيخونكى زدند و شتر را بلند كردند و فرمودند : سوار شو اى جابر . گويد : سوار شدم و سوگند به كسى كه محمد را به حق مبعوث فرموده است ، شتر من پا به پاى ناقهء پيامبر ( ص ) حركت مىكرد و هيچ از او عقب نمىماند .
گويد : همچنان با پيامبر ( ص ) صحبت مىكردم ، از من پرسيدند : اى ابو عبد الله ، آيا ازدواج كردهاى ؟ گفتم : آرى . پرسيد : دوشيزه گرفتى يا بيوه ؟ گفتم : بيوه . گفت : كاش دوشيزهاى مىگرفتى كه تو با او شوخى كنى و او با تو شوخى كند ! گفتم : اى رسول خدا ، پدر و مادرم فداى تو باد ، مىدانيد وقتى كه پدرم در جنگ احد به شهادت رسيد ، نه دختر از خود باقى گذاشت ، بدين جهت ، من با زنى سرد و گرم روزگار چشيده ازدواج كردم كه هم بتواند دلتنگى آنها را رفع كند و هم آنها را سرپرستى كند . فرمود : كار بسيار خوبى كردى . آنگاه ، پيامبر فرمودند : انشاء الله ، به صرار كه رسيديم ، دستور كشتن چند پروارى خواهم داد و امروز را ميهمان همسر تو خواهيم بود و چون او بشنود لابد
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٧