نفر از اصحاب از مدينه بيرون آمدند ، از دهكدهء مضيق گذشتند و به وادى شقره رسيدند و يك روز آنجا توقف كردند . در آنجا گروههايى از مسلمانان را براى كسب خبر اعزام فرمودند ، همهء آنها شبانگاه برگشتند و گفتند به كسى برخورد نكردهاند ولى آثار پاهايى ديدهاند كه تازه بوده است . پيامبر ( ص ) ، همراه اصحاب خود ، حركت فرمود تا به سرزمين و جايگاه اصلى دشمن رسيد ، ولى ديدند كه در آنجا هم هيچ كس نيست ، اعراب به قلل كوهها گريخته و موضع گرفته بودند و بر پيامبر ( ص ) اشراف داشتند .
مردم ، كه مشركان به ايشان نزديك بودند ، مىترسيدند كه آنها ناگاه حمله كنند و روى به غارت آوردند ، مشركان هم مىترسيدند كه پيامبر ( ص ) از جاى خود حركت نفرمايد و آنها را محاصره و درمانده سازد .
در اين جنگ پيامبر ( ص ) نماز را به شكل نماز خوف گزاردند . از جابر بن عبد الله برايم روايت كردند كه مىگفت : نخستين بار كه پيامبر ( ص ) نماز خوف گزاردند در آن روز بود ، چه بيم داشت كه وقتى مسلمانان در صفوف نمازند ، دشمن بر آنها حمله كند .
از قول خوّات برايم نقل كردند كه مىگفته است : من در آن روز همراه پيامبر ( ص ) نماز خوف گزاردم . نماز به اين روش اجراء شد كه پيامبر ( ص ) روى به قبله ايستادند ، گروهى از مسلمانان پشت سر آن حضرت به نماز ايستادند و گروهى رويا روى مواضع دشمن باقى ماندند ، پيامبر ( ص ) يك ركعت نماز را با آنها گزارد و در ركعت دوم ايستاده ، و به حالت نماز ، توقف كرد تا آنها خودشان ركعت دوم را گزاردند .
آنگاه ، گروه ديگر آمدند و پيامبر ( ص ) ركعت دوم نماز خود را با ايشان گزارد و پس از سجده بر جاى خود نشست تا آنها ركعت دوم نماز خود را تمام كردند ، در اين هنگام پيامبر ( ص ) نمازش را سلام داد .
پيامبر ( ص ) در سرزمين دشمن چند زن را به اسارت گرفته بودند كه ميان ايشان كنيز پاكيزهرويى بود كه همسرش او را سخت دوست مىداشت . چون پيامبر ( ص ) آهنگ مراجعت به مدينه كرد ، شوهر آن كنيز سوگند ياد كرد كه به تعقيب پيامبر ( ص ) خواهد پرداخت كه يا بتواند آن حضرت يا كس ديگرى را بكشد و به هر حال خونى از مسلمانان بريزد ، يا اينكه همسر خود را نجات دهد . ميان راه ، در شبى طوفانى ، پيامبر ( ص ) در درهاى فرود آمد و فرمود : امشب چه كسى پاسدارى مىكند ؟ دو نفر برخاستند ، كه عمّار بن ياسر و عبّاد بن بشر بودند ، و گفتند : ما دو نفر پاسدارى از شما را بر عهده خواهيم گرفت . طوفان هم آرام نمىگرفت ، آن دو مرد بر دهانهء دره نشستند ، عباد به عمار گفت : تو پاسدارى كدام بخش از شب را ترجيح مىدهى ، مىخواهى من نيمهء اول را پاسدارى دهم و تو نيمهء دوم را ؟ گفت : باشد . عمّار خفت و عبّاد بن بشر
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٥