تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
فرشها را پهن خواهد كرد . گويد : من گفتم : به خدا ، اى رسول خدا ، ما فرشى نداريم . فرمود : انشاء الله ، به زودى همه چيز خواهيد داشت . به هر حال ، چون به مدينه رسيديم ، تو زيركانه‌تر كار بكن . گفتم : آنچه در توان من باشد انجام خواهم داد . گويد : سپس ، پيامبر ( ص ) فرمودند : اى جابر ، اين شتر نر خودت را به من به فروش . گفتم : اى رسول خدا ، پيشكش . فرمود : خير ، بايد آن را بفروشى . گفتم : خودتان قيمت آن را تعيين فرماييد . فرمود : من آن را به درهمى مىخرم . بعنوان شوخى گفتم : در اين صورت نمىخواهيد مرا مغبون كنيد ؟ فرمود : نه ، به جان خودم . و سپس ، يك درهم يك درهم افزود تا چهل درهم شد ، آنگاه ، فرمود : راضى شدى ؟ گفتم : آرى و شتر مال شماست . فرمود : حالا تا مدينه مىتوانى براى سوارى از آن استفاده كنى . و گفته‌اند كه پيامبر ( ص ) به جابر فرمود : « من اين شتر را در قبال چند اوقيه زر از تو مىخرم ، ولى حق استفاده از آن همچنان براى تو محفوظ است . » و جابر شتر خود را فروخت . جابر گويد : چون به صرار رسيديم ، پيامبر ( ص ) دستور دادند چند پروارى كشتند و آن روز را در آنجا گذراندند و سپس ، وارد مدينه شديم . جابر مىگويد : به همسر خود گفتم : رسول خدا امر فرموده‌اند كه من زيركانه‌تر كار كنم . گفت : آنچه پيامبر فرمان داده است بايد شنيد و اطاعت كرد و تو هم اكنون آنچنان كن . گويد : چون صبح شد ، افسار شتر را گرفتم و به راه افتادم ، پس ، آن را نزديك خانهء پيامبر ( ص ) خواباندم و همانجا نشستم تا پيامبر ( ص ) از خانه خارج شوند . چون آن حضرت بيرون آمدند ، گفتند : همين شتر است ؟ گفتم : آرى ، اى رسول خدا ، اين همان شترى است كه خريده‌ايد . پيامبر ( ص ) بلال را خواستند و به او دستور دادند : جابر را ببر و بهاى شترش را بپرداز . به من هم فرمودند : افسار شتر را بگير و ببر كه مال خودت است . گويد : من همراه بلال رفتم ، او از من پرسيد : تو پسر صاحب شعب [ از القاب عبد الله پدر جابر ] هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : به خدا ، بيشتر از بهاى شتر هم به تو مىپردازم . و يكى دو قيراط بيشتر داد . جابر مىگفت : آن شتر همواره موجب بركت و افزونى ثروت ما بود ، تا اينكه اخيرا ، در همين جا ، آن شتر مرد . واقدى گويد : و باز برايم از جابر بن عبد الله روايت كردند كه مىگفت : در بازگشت از جنگ ذات الرقاع ، چون به محل شقره رسيديم ، پيامبر ( ص ) فرمودند : وامهاى پدرت چه شد ؟ گفتم : منتظرم كه محصول خرمايش را بچينيم . فرمود : وقتى محصول را چيدى مرا خبر كن . گفتم : اطاعت مىكنم . آنگاه فرمود : طلبكار پدرت كيست ؟ گفتم : ابو شحم يهودى ، كه يك بار خرما از پدرم طلب دارد . فرمود : چه وقتى مىخواهى خرماها را بچينى ؟ گفتم : فردا . فرمود : اى جابر ، وقتى خرماها را چيدى ، نوع
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 298 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)