به آنها گفته بود : خود را داخل گروههاى مردم جا بزنيد و وارد قلعه شويد و چون پاسداران خفتند ، شما كمين كنيد و در آييد ! پس ، آنها اين دستورها را اجرا كردند و به خانهء مادر رضاعى عبد الله بن عتيك در آمدند . او به آنها گفته بود : يهوديان معمولا درها را نمىبندند چون مىترسند كه مبادا ميهمانى از خودشان بر ايشان برسد و بيرون خانه بماند ، به هر حال ، درها باز است كه ميهمان براحتى بتواند وارد شود و شام بخورد . چون مردم خفتند ، آن زن به ايشان گفت : برويد و كنار خانهء ابو رافع بايستيد و اجازهء ورود بخواهيد و بگوييد كه براى ابو رافع هديهاى آوردهايم ، حتما شما را مىپذيرند . آنها چنان كردند ، از خانهء مادر شيرى عبد الله عتيك بيرون آمدند و از هر درى كه مىگذشتند ، آن را مىبستند ، به طورى كه ، تمام درهاى دژ خيبر را بستند و كنار پلكان خانهء بزرگ ابو رافع رسيدند .
گويد : بالا رفتيم و عبد الله بن عتيك را جلو فرستاديم ، زيرا ، او عبرى را خيلى خوب صحبت مىكرد : چون اجازهء ورود خواستيم ، همسرش آمد و گفت : چه مىخواهيد ؟ عبد الله بن عتيك به عبرى گفت : هديهاى براى ابو رافع آوردهايم . او در حجره را گشود ولى همين كه چشمش به شمشير افتاد ، خواست فرياد بكشد كه من شمشير را به طرفش گرفتم و او سكوت كرد . نزديك در خانه ازدحام كرده بوديم و فكر مىكرديم كه كداميك از ما به او حمله كنيم ، گويد باز هم زن مىخواست فرياد بكشد كه با شمشير اشارهاى كردم و ساكت شد . عبد الله بن انيس گويد : من دوست نداشتم كه ياران من ، در كشتن او ، بر من سبقت بگيرند . گويد : همسر ابو رافع آرام گرفت ، به او گفتم : ابو رافع كجاست ؟ بگو و گرنه با شمشير مىكشمت . گفت : او در اين اطاق خفته است . وارد اطاق شديم و او را كه از سپيدى بدن ، همچون پارچه پنبهاى سپيدى مىنمود ديديم كه همچنان افتاده و خواب است ، شمشيرهاى خود را بر او فرود آورديم ، همسرش فرياد كشيد ، يكى از ما قصد كشتن او را هم كرد ولى متذكر شديم كه پيامبر ( ص ) ما را از كشتن زنها نهى فرموده است . گويد : معلوم شد چون سقف خانه كوتاه است ، وقتى ما شمشيرهاى خود را بلند مىكنيم به سقف گير مىكند و كارگر نمىشود ، من هم كه شب كورم و در شب ديدم بسيار ضعيف است ولى در تاريكى بدن او را ديدم كه از سپيدى همچون ماه مىدرخشيد ، پس ، شمشيرم را روى شكمش گذاشتم و به آن تكيه دادم و آن قدر فشردم كه از سوى ديگر بيرون آمد و صداى خش خش شمشير را بر روى تشك شنيدم ، آنگاه ، دانستم كه ضربه كارى است و كار او ساخته شده است .
گويد : ديگران هم به او ضربت مىزدند ، آنگاه از آنجا پايين آمديم ، ابو قتاده كمانش را در اطاق جا گذاشته بود ، بعد از اينكه پايين آمديم ، يادش آمد ، دوستان گفتند : كمانت را رها
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٢