گفتهاند كه ابو سفيان گفت : وعدهء ما دو ماه ديگر در بدر الصفراء . ولى قول اول ثابت تر است . پس ، مردم ، با اين وعده ، از يك ديگر جدا شدند ، قريش به مكه برگشت و به دوستان خود اين مطلب را اعلام كرد . آنها براى جمع آورى سپاه و بيرون رفتن آماده مىشدند . آن روز در نظر ايشان از روزهاى نامى بود چون آنها از احد پيروز برگشته بودند و طمع داشتند كه در بدر الموعد هم پيروزى نصيب آنها بشود . بدر الصفراء يا بدر الموعد يكى از بازارهاى تجارى بود كه ، معمولا همه ساله ، از اول تا هشتم ذى القعده بر پا مىشد و پس از آن مردم متفرق مىشدند و به سرزمينهاى خود بر - مىگشتند . ولى چون آن موعد فرا رسيد ، ابو سفيان خوش نداشت كه براى جنگ با پيامبر ( ص ) حركت كند و مايل بود كه وسايلى فراهم شود تا پيامبر ( ص ) هم از مدينه حركت نكنند و در وعدهگاه حاضر نشوند . با وجود اين ، هر كس كه به مكه ، پيش او ، مىآمد و آهنگ مدينه داشت ، در ظاهر مىگفت : ما تصميم داريم با سپاهى گران به جنگ محمد برويم . آنها هم وقتى به مدينه مىرسيدند و مىديدند كه اصحاب پيامبر ( ص ) هم مشغول آماده ساختن خود براى خروج هستند ، مىگفتند : ما وقتى ابو سفيان را ترك كرديم ، مشغول جمع سپاه بود و ميان همپيمانان عرب خود به راه افتاده بود كه آنها را به جنگ شما بياورد . مسلمانها اين خبرها را خوش نمىداشتند ، و اين خبرها موجب وحشت و ترس گروهى از آنها مىشد .
نعيم بن مسعود اشجعى به مكه آمد ، ابو سفيان همراه گروهى از سران قريش به ديدن او رفت و گفت : اى نعيم ، من روز احد با محمد و اصحاب او وعده كردم كه در سر سال ، در محل بدر الصفراء ، جنگ كنيم و اكنون آن زمان نزديك شده است . نعيم گفت : آرى ، علت آمدن من هم به مكه همين است كه ديدم محمد و اصحاب او سخت مشغول تهيه سلاح و اسب هستند ، همپيمانهاى اوس و خزرج ، از قبايل بلىّ و جهينه و قبايل ديگر ، جمع شدهاند ، چند روز قبل كه من از مدينه بيرون آمدم آن شهر ، مانند انار كه انباشته از دانه است ، انباشته از سپاه بود . ابو سفيان گفت : راست مىگويى ؟ گفت :
آرى ، به خدا ، قريش به نعيم نيكى كردند و ياريش دادند . آنگاه ، ابو سفيان گفت : من حرفهاى تو را گوش مىدهم ، بگو ببينم در اين خشك سالى آنها چگونه آمادگى يافتهاند ؟ نعيم در حرف او دويد و گفت : آرى ، زمين مثل پشت سپر صاف و خالى است ، هيچ چيز براى خوردن شتر در آن پيدا نمىشود . ابو سفيان ادامه داد : مصلحت ما در اين است كه در سالى خوب و پر بار جنگ كنيم كه اسبها و شترها بتوانند راحت چرا كنند و خودمان هم لا اقل بتوانيم شير بياشاميم ، از سوى ديگر ، دوست ندارم كه محمد و اصحاب او به قصد جنگ بيرون بيايند و من بيرون نيايم ، چون آنها جسور
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٨٦