تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
مىرفتند ، منافقين سخت غمگين بودند . من زيد بن رفاعة بن تابوت را ، كه از همراهان و همفكران عبد الله بن ابى بود ، ديدم كه ، در انجمن بنى غنم ، با ابن ابىّ درگوشى صحبت مىكرد و شنيدم كه مىگفت : من در مدينهء خالى از بنى نضير سخت متوحش مىشوم . آنها به سوى ثروت و عزّت و همپيمانهاى خود مىروند و در دژهاى استوارى كه بر قلهء كوهها جاى دارد ، و مانند دژهاى اينجا نيست ، جاى مىگيرند . گويد : ساعتى حرفهاى آنها را گوش مىدادم هر يك از آن دو نفاق خود را در مورد خدا و پيامبر او آشكار مىكردند . گويند : از جملهء زنهايى كه ، در آن روز ، همراه زنان بنى نضير رفت ، سلمى همسر و معشوقهء عروة بن ورد عبسىّ بود . داستان او چنان است كه زنى بسيار زيبا و از قبيلهء بنى غفار بود كه عروه او را به اسارت گرفته بود . او براى عروه چند فرزند آورده بود و پيش او منزلتى داشت ، ولى مردم فرزندان او را ، به واسطهء اسارت مادر ، سرزنش مىكردند و آنها را « فرزندان زن اسير » خطاب مىكردند . پس ، سلمى به عروه گفت : نمىبينى كه فرزندانت را سرزنش مىكنند ؟ گفت : چاره را در چه مىبينى ؟ گفت : مرا پيش قومم برگردان تا آنها مرا به ازدواج تو درآورند . گفت : بسيار خوب . پس سلمى او را نزد قوم خود فرستاد و پيام داد كه او را به شراب بگيرند و بگذارند آن قدر بنوشد تا سياه مست شود ، در آن موقع ، هر چيزى از او بخواهند ، مىدهد . او را در بنى نضير فرود آوردند و شراب فراوان دادندش ، چون مست شد ، سلمى را از او مطالبه كردند ، عروه موافقت كرد و او را به ايشان برگرداند . سپس ، او را به ازدواج عروه درآوردند . و هم گفته‌اند كه عروه دزدى راهزن بود كه همراه سلمى به قبيلهء بنى نضير آمد . آنها به او شراب نوشاندند و چون نشئه شد و دوباره شراب طلبيد ندادند . او كه چيزى غير از سلمى همراه نداشت ، او را گرو گذاشت و شراب آشاميد و كاملا مست شد . آنگاه ، چون به خود آمد ، به سلمى گفت : راه بيفت برويم . گفتند : امكان ندارد ، تو او را به ما واگذاشته‌اى . و به اين طريق سلمى در قبيلهء بنى نضير ماند . عروة بن ورد در اين مورد مىگويد : اين دشمنان خدا ، نخست بر من شراب نوشاندند ، سپس ، به دروغ و ستم مرا احاطه كردند و گفتند پس از پرداخت فديهء سلمى ، نه چنان ثروتمند خواهى بود و نه خيلى فقير . به خدا سوگند ، اگر آن روز هم مثل امروز بودم و اين قدرت را مىداشتم در مورد تسليم كردن سلمى به ايشان سرپيچى مىكردم اگر چه بر حصارهاى يستعور پناهنده مىشدند . اين ابيات را ابن ابى الزناد براى من خواند .