تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
از محلهء بلحارث بن خزرج عبور كردند و سپس ، از محلهء جبليه و پس از آن ، از مصلّى و آنگاه ، از وسط بازار مدينه گذشتند . زنان سوار بر محمل‌ها بودند ، لباسهاى حرير و ديبا پوشيده بودند و قطيفه‌هاى خز به رنگهاى سرخ و سبز بر تن داشتند ، مردم صف كشيده بودند و آنها را نگاه مىكردند . آنها ستونى پس از ستون ديگر گذشتند و جمعا بر ششصد شتر سوار بودند . پيامبر ( ص ) مىفرمود : اينان ميان قوم خود مانند بنى مغيره‌اند ميان قريش . حسّان بن ثابت وقتى بزرگان ايشان را ديد كه روى بارها نشسته‌اند ، گفت : به خدا سوگند ، قحطىزدگان پيش شما به خير مىرسيدند و سفرهء شما آمادهء پذيرايى از ميهمان بود ، ساقى شراب بوديد و نسبت به سفلگان بردبار و اگر كسى از شما كمك مىخواست ، ياور او بوديد . ضحّاك بن خليفه مىگفت : اى واى چه روز شومى است ، جانم فداى شما باد ! چه بزرگى و شوكتى داشتيد و چه بزرگوار و بخشنده بوديد ! نعيم بن مسعود اشجعى مىگفت : فداى اين چهره‌ها بشوم كه گويى چراغهايى هستند كه از سرزمين يثرب مىكوچند . از اين پس چه كسى به داد نيازمند اندوهگين مىرسد ؟ چه كسى از ميهمان گرسنه‌اى ، كه شب مىرسد ، پذيرايى مىكند ؟ و چه كسى شراب ناب مىنوشد و با گوشتهاى آميخته به چربى پذيرايى مىكند ؟ پس از شما اقامت ما در يثرب چه سودى دارد . ابو عبس بن جبر كه گفتار او را مىشنيد گفت : بله ، به آنها ملحق شو ، تا وارد جهنم شوى . نعيم گفت : ين پاداش آنها نبود ، شما از آنها يارى خواستيد ، شما را عليه خزرج يارى دادند ، در حالى كه از ديگر اعراب هم يارى خواستيد ولى كسى نپذيرفت . ابو عبس گفت : اسلام پيمانها را بريد . گويد : يهوديان بنى - نضير در حالى كه دف و نى مىزدند ، عبور مىكردند ، زنها زيورهاى زرين و گران قيمت خود را عمدا آشكار مىكردند و از خود بى باكى نشان مىدادند . جبار بن صخر مىگويد : هرگز زر و زيور و شوكتى چون زر و زيور ايشان را در قومى ، كه از سرزمينى به سرزمين ديگر تبعيد مىشوند ، نديده‌ام . ابو رافع سلّام بن ابى الحقيق ، در حالى كه بند از پاى شتران بر مىداشت ، مىگفت : مهم نيست ، گمان مىكنيم زمين ما فرسوده شده و ما مجبور به ترك كردن آن هستيم . حالا هم اگر نخلهاى خرماى خود را در اينجا ترك مىكنيم ، به سوى نخلستانهاى خيبر مىرويم . ابو بكر بن ابى سبره از ابو سعيد خدرى و او از پدر بزرگ خود برايم روايت كرد كه : چون زنان يهودى ، كه بر كجاوه‌ها سوار بودند ، گذشتند ، عده‌اى از آنها نقاب از چهره برداشته بودند ، من زنانى به آن زيبايى هرگز نديده بودم . شقراء دختر كنانه همچون گوهرى تابناك بود و رواع دختر عمير همچون خورشيد رخشان ، در دستهاى آنها النگوهاى زرين بود و بر گردنهايشان رشته‌هاى مرواريد . روزى كه بنى نضير از مدينه