تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
و مىخواست كه به مداوا و زخم بندى خود مشغول شود ، چون اين خبر را شنيد ، گفت : گوش به فرمان خدا و رسول اويم ! اسلحه خود را برداشت و معطل مداواى خود نشد و همان دم به رسول خدا پيوست . سعد بن عباده هم پيش بنى ساعده ، كه اقوام او بودند ، آمد و فرمان حركت داد . آنها هم جامه پوشيدند و به پيامبر ( ص ) پيوستند . ابو قتاده به سراغ مردم خربى آمد ، آنها مشغول مداواى زخمهاى خود بودند ، وى گفت : جارچى رسول خدا اعلان مىكند كه پيامبر ( ص ) به شما فرمان تعقيب دشمن را داده است . ايشان به سوى سلاحهاى خود پريدند و اعتنايى به مداواى زخمهاى خود نكردند . گويند : از قبيلهء بنى سلمه چهل زخمى حاضر شدند ، طفيل بن نعمان سيزده زخم داشت ، خراش بن صمّه ده زخم ، كعب بن مالك سيزده - چهارده زخم و قطبة بن عامر - بن حديده نه زخم . چون به خدمت پيامبر ( ص ) رسيدند ، همه سلاح بر تن داشتند و سر چاه ابى عنبه ، بر دروازهء راهى كه امروز راه اصلى است ، جمع شدند و برابر آن حضرت صف كشيدند . چون پيامبر ( ص ) ايشان را به آن حال ملاحظه كرد ، كه غالبا مجروح بودند ، عرضه داشت : پروردگارا ، بنى سلمه را رحمت فرماى . واقدى گويد : عتبة بن جبيره از قول مردان قبيلهء خود برايم نقل كرد : كه عبد الله بن سهل و رافع بن سهل بن عبد الاشهل از احد برگشتند در حالى كه زخمهاى فراوانى برداشته بودند ، حال عبد الله وخيمتر بود ، چون شب را به صبح آوردند و سعد بن معاذ آمد و خبرشان داد كه پيامبر ( ص ) امر به تعقيب دشمن داده است ، يكى از آنها به ديگرى گفت : به خدا سوگند ، عدم همراهى رسول خدا در هر يك از غزوات ، غبن بزرگى است ! در عين حال ، ستورى هم نداريم كه بر آن سوار شويم و نمىدانيم چه بكنيم ! عبد الله گفت : راه بيفت برويم ! رافع گفت : نه ، به خدا ، من قدرت راه رفتن ندارم . برادرش گفت : راه بيفت ، خود را ، هرطور باشد ، آرام آرام مىكشانيم ! گويد آن دو بيرون آمدند و افتان و خيزان به راه افتادند ، رافع سست و ناتوان شد و عبد الله او را گاهى بر دوش خود حمل مىكرد و اين كار را نسبت به يك ديگر نوبتى انجام مىدادند و به همين جهت ، نزديك نيمه شب ، به حضور پيامبر ( ص ) رسيدند ، در اردوى مسلمانان آتش افروخته بودند و نگهبان آن شب عبّاد بن بشر بود . پيامبر ( ص ) از آن دو پرسيد : چه چيز موجب تأخير شما شد ؟ وقتى سبب و علت آن را بازگو كردند ، پيامبر ( ص ) براى آنها دعاى خير كرد و فرمود اگر زندگى شما به درازا بكشد ، صاحب مركوبهايى از اسب و استر و شتر خواهيد شد ، ولى اين براى شما خوب نخواهد بود ! عبد العزيز بن محمد از يعقوب بن عمر بن قتاده برايم نقل كرد كه اين داستان مربوط به انس و مونس بوده است .