تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
سرپيچى كرد و حرف بچه‌ها را پذيرفت ، به خدا قسم ، من پيشاپيش اين وضع را به طور كامل مىديدم . عبد الله به پدر گفت : آنچه كه خدا براى رسول خود انجام داده است ، بمراتب بهتر است . يهوديان هم سخنان ناپسندى مىگفتند . آنها مىگفتند : محمد فقط طالب پادشاهى است ، هرگز هيچ پيامبرى چنين مصيبت زده نشده است ، او هم خود زخمى شد و هم اصحابش كشته و زخمى شدند ! منافقان هم شروع به خوار كردن اصحاب پيامبر ( ص ) كرده و ايشان را تشويق مىكردند كه از اطراف پيامبر ( ص ) پراكنده شوند ، به آنها مىگفتند : كسانى از شما كه كشته شدند ، اگر با ما بودند كشته نمىشدند . كه عمر بن خطاب اين گفته را در يكى از جلسات عمومى شنيد ، پس به حضور پيامبر ( ص ) رفت تا اجازه بگيرد كه از هر يهودى يا منافقى كه اين مطلب را شنيد ، بكشدش . پيامبر ( ص ) به او فرمود : اى عمر ، خداوند دين خود را پيروز خواهد كرد و پيامبر خود را عزيز خواهد فرمود ، وانگهى ، يهوديان در ذمه ما هستند و من ايشان را بيهوده نمىكشم . عمر گفت : دربارهء اين منافقان چه مىگوييد ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : مگر آنها به ظاهر شهادت به يگانگى خدا و رسالت من نمىدهند ؟ گفت : بلى اى رسول خدا ، ولى از روى ترس و براى اين كه از شمشير در امان باشند ، اكنون كه اين گرفتارى پيش آمده ، ماهيت ايشان روشن شده و خداوند كينه‌هاى آنها را آشكار كرده است . پيامبر ( ص ) فرمود : به هر حال ، من از كشتن بيهودهء كسانى كه شهادت يگانگى خدا و پيامبرى من مىدهند نهى شده‌ام ، بعلاوه ، اى پسر خطاب ، قريش ديگر بر ما چنين غلبه‌اى نخواهند يافت تا اينكه ما حجر الاسود را استلام كنيم . گويند : عبد الله بن ابىّ در مسجد جاى معينى داشت كه آن را مايه شرف خود مىدانست و نمىخواست آنجا را ترك كند . چون پيامبر ( ص ) از احد برگشتند و روز جمعه براى خطبه به منبر رفتند ، عبد الله بن ابىّ برخاست و خطاب به مسلمانان گفت : خوشحالم كه رسول خدا باز ميان شماست و خداوند شما را به خاطر او گرامى داشته است ، يارىاش دهيد و اطاعتش كنيد . ولى چون در احد آن كار را كرده بود ، همين كه برخاست ، گروهى از مسلمانان به پا خاستند و گفتند : بنشين اى دشمن خدا ! ابو ايوب و عبادة بن صامت شدت بيشترى بخرج دادند ، البته هيچ كس از مهاجران به او حمله نكرد ، ابو ايوب ريش او را گرفت و عبادة بن صامت به پس گردن او مىزد و به او مىگفتند : تو شايستهء اين مقام نيستى ! پس از اينكه آن دو با او چنين رفتار كردند ، خودش در حالى كه از روى سر و گردن مردم مىگذشت ، از مسجد بيرون رفت و گفت : مگر من سخن زشتى گفتم ؟ من كه خواستم كار او را محكم و استوار كنم ! معوذ بن
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 229 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)