پيش از جنگ احد ، يتيمى از انصار بر سر يك درخت خرما با ابو لبابه اختلاف داشت ، موضوع را با رسول خدا در ميان گذاشتند ، حق با ابو لبابه بود و پيامبر ( ص ) هم به نفع او حكم فرمود ، پسرك يتيم براى درخت خرما بيتابى كرد ، پيامبر ( ص ) ابو لبابه را فرا خواندند و از او خواستند كه خرما بن را به پسرك ببخشد ، ولى او نپذيرفت ، پيامبر ( ص ) به او گفتند : در عوض اين خرما بن ، خرما بنى براى تو در بهشت خواهد بود . با وجود اين ، ابو لبابه خوددارى كرد و نپذيرفت ، ثابت بن دحداحه به پيامبر ( ص ) گفت :
اگر من اين خرما بن را به پسرك يتيم بدهم ، چه چيزى براى من خواهد بود ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : خرما بنى در بهشت . ثابت رفت و آن درخت خرما را از ابو لبابه به يك نخلستان خريد و آن را به پسرك يتيم پس داد . پيامبر ( ص ) فرمودند : چه بسيار درختان خرماى پر بار كه در بهشت براى ابن دحداحه خواهد بود . براى او اين احتمال مىرفت كه در اثر دعاى پيامبر ( ص ) به درجهء شهادت برسد تا آنكه در احد شهيد شد .
ضرار بن خطاب ، كه سوار بر اسب بود و نيزهاى بلند همراه داشت ، جلو آمد و به عمرو بن معاذ نيزهاى سخت زد ، عمرو او را دنبال كرد ولى از پاى در آمد و در افتاد .
ضرار به استهزاء به او گفت : تو نبايد مردى را بكشى كه تو را به حور العين تزويج كرد ! او افتخار مىكرد و مىگفت : من ده نفر از اصحاب محمد را با فرشتگان تزويج كردم .
واقدى گويد : از ابن جعفر پرسيدم كه آيا ضرار بن خطاب ده نفر از اصحاب پيامبر ( ص ) را كشته است ؟ گفت : تا آنجا كه به ما خبر رسيده فقط سه نفر را كشته است ، در آن روز هنگام گريز مسلمانان ضرار بن خطاب ضربتى هم به عمر بن خطاب زد و گفت :
اى پسر خطاب ، اين براى تو نعمت قابل شكرى است و به خدا سوگند ، من هرگز نمىخواستم تو را بكشم .
گويند : ضرار بن خطاب بعدها داستان احد را كه مىگفت ، براى انصار طلب آمرزش و رحمت مىكرد و ارزش آنها و شجاعت و استقبال ايشان را از مرگ مىستود و مىگفت : چون اشراف قوم من در جنگ بدر كشته شدند ، پرسيدم : ابو جهل را چه كسى كشته است ؟ گفتند : ابن عفراء . گفتم : امية بن خلف را چه كسى كشته است ؟
گفتند : خبيب بن يساف . گفتم عقبة بن ابى معيط را كه كشته است ؟ گفتند : عاصم بن ثابت بن ابى الاقلح . همچنين دربارهء قاتل هر يك مىپرسيدم و مىگفتند فلانى است .
بعد پرسيدم : سهيل بن عمرو را چه كسى اسير گرفت ؟ گفتند : مالك بن دخشم . چون به جنگ احد آمديم با خود گفتم اگر مسلمانها در حصارهاى استوار خود بمانند و بيرون نيايند ما به آنها دسترسى نخواهيم داشت ، ناچار چند روزى مىمانيم و بر مىگرديم ولى اگر بيرون بيايند ايشان را شكست خواهيم داد ، چه شمار ما از شمار ايشان بيشتر
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 203
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٠٣